... که خاطراتم با تو قسمت شد

  دردهایی که جریحه دارم می کنند، از یادم می برند الفبای مهربانی را... و مرزهای حماقت و مهرورزی را تار می کنند پیش چشم هایم که دچار بدبینی می شوند به تدریج... نا امیدی های مکرر از در و دیوار و آدم ها می بارد و رسوب می کنند  ته روح بیمارم...

اما به سادگی، به سادگی... ساده تر از جریان متناوب اشکهام، و در همان آشپزخانه ی کوچکی که گاهی فکر می کنم دارد دار و ندارم را از من می گیرد، در همین گوشه کنار ساکت خانه مان، کوبش گرم و زنده ی خاطراتمان در برم می گیرد، خواب مادر می لرزانَدَم، گام هام به سمت تلفن شتاب می گیرند که لحظه ای، صدای خسته ی پدر را مست شوم، و چشم های غافلگیر خواهر از بوسه ای ناگهانی، آرزوی فراگیر دنیای کوچکم می شود... مهربانی را سفت در آغوش نگه می دارم و می دانم که دردِ داشتنش، مثل دردِ بیداری... مثل درد تولد... مثل دردِ انتظار... شیرین است و نیک فرجام...

 ...

 این روزها که نمی نویسم، خیلی کم می نویسم، یک وقتهایی فکر می کنم حرف کم دارم، و گاهی هم فکر می کنم حرف های مهمی نیستند برای نوشتن... درستش این است ولی، که حرف هایی هستند، و کم هم نه... اما اگر حالم خوب نبود و چیزی نوشتم، مطمئن نیستم که  وقتی حالم خوب شود، به آن معتقد بمانم، یا بالعکس. و فکر می کنم حرفهایی ارزش نوشتن دارند که آدم در هر زمان و شرایطی، به آنها معتقد بماند.

 

/ 3 نظر / 8 بازدید
نیلوفر اقبال

سروش درد نفس نفس می زند بر مسیر تنهایی بار واژه به دوش می کشد می نویسی همینجا دفن می شوی ... تو خودت واژه ای می شوی که بار درد به دوش دارد . سلام و عرض ادب چند تا از پست های کوتاهتون رو خوندم . بیشتر حرفم رو این پست هستش . نوشتن رسالت هم اگر نباشه قاعدتا مسئولیت خواهد بود . گاهی ننوشتن هم مسئولیتی می شود . باری از دوش ما کم نمیشه . اما ، نوشتن بر ننوشتن ارجح نیست ولی شاید حجت باشد . خوشحالم هنوز کسانی مصداق شما وجود دارن که به نوشتن احساس مسئولیت می کنند .

سلویچ

سلام متشکرم...همیشه فکر می کردم آخرین حرفهای آن که زندان به دور خویش می بافت چه بوده است؟ پیش از آن دگردیسی تنها...پیش از پروانه در آمدن از آن پیله

موریانه های چوبی

آدمها اکثرا درگیر این حال می شوند، اما همیشگی نیست...