باد عاشق پروانه شد(1)

دلم میخواست که شاید این نوشته ها که از یک مجموعه ی یکدستِ اینچنینی هستند را به چاپ برسانم... نمی شود انگار. از این پس این روایت های من در آوردی را گاه گداری برایتان خواهم نوشت، یکی یکی البته...

...

یک کاره هوار دل زمین میشه یه وقتایی، یواشکی... که چی؟! که کابوس می بینه، می ترسه، میگه خواب دیده یه دست گنده از کهکشون میاد و عین فیتیله ی روشن شمعی که لای دو انگشت دود میشه میره هوا، نیست و نابودش می کنه. همه فکر می کنن خورشید خیلی از زمین بزرگتره، هیچکی نمی دونه وقت غروب از خط افق ته دریا که میره پایین و شب میشه، کجاست تا صبح فرداش؟ یه تیکه ابر زبون قرص اینو فقط به یکی از قطره های بارونش گفته، از بخت عجیب اونم صاف افتاده بغل گوش قصه گوی افسانه های ما. که شبا خورشید از ترس کابوس خاموش شدن بی هوا خودشو تو دل زمین جا می کنه. زمینم که مادری تو ذاتشه، دم از گُرگُر دلش نمیزنه تا صبح که خورشید برگرده سر جاش تو آسمون، اونوقته که هر از گاهی اینور و اونور، زمین آتیش بالا میاره، بهش می گن آتشفشان... آتیش فشون، سر باری ِ دق و داغ و دم نزدنای دل مادر زمینه.

 

/ 0 نظر / 7 بازدید