در دايره ی قسمت ما نقطه ی پرگاريم...

                         hearts%20above%20water.jpg

 

« رسول خدا (ص) کتاب خدا ـ قرآن ـ را در بين شما گذاشت ، حلال و حرام

آن روشن است، واجب و مستحب آن پيداست ، ناسخ و منسوخ و هر چه

که در عمل به آن اجازه داريد و هر چه در عمل به آن مجاز نيستيد، در آن

کتاب موجود است. همچنين احکام خاص و عام و مسائل عبرت انگيز و ضرب

المثل ها و احکامی که محدود و مقيّد است و آيه های محکم و متشابه

همگی در آن کتاب یافت می شود. قرآن خود تفسير کننده ی مجملات و بيان

کننده ی مطالب پيچيده ی آن است».

{نهج البلاغه - خطبه ی اول - قرآن و احکام شرعی}

پله ی سوم

  هوای اينجا سرد است، قطرات سرد مه را می بينم که چطور به حالتی

ملتمسانه خودشان را به شيشه ش پنجره ی اتاق می چسبانند و هر از

چند گاهی يکی از آنها مأيوس و سرخورده به پايين می لغزد.

ساعت ۱ بامداد است. اين وقت شب ، نور شمع تنها روشنايی ِ مجاز اتاق

کوچک من است و تنها وسيله ی گرم کننده ی ممکن که در ازای درآمد

ناچيزی که از مزد کار نيمه وقت بعد از ظهرهايم قادر به خريد آن می باشم.

در سرمای ۲- درجه ی نيمه شبهای برلين، عزيز من! شايد ديوانگيست که

دلم  هوای عطر بهار نارنج های شيراز و طنين گرم و دلنشين صدای يکدانه

دخترم را بکند. با کف لرزان دست، دايره ای ناهموار روی مه پنجره حک می

کنم، وقتی به آن دايره نگاه می کنم ، آن پايين توی خيابانِ تاريک و يخ زده تو

را می بينم که سرحال و شاداب با موهای بافته و دامن پرچين، لابه لای

درختها می دوی ، قهقهه سر می دهی و برای چشمهای خواب آلود پدر که

پشت اين پنجره ماتِ تو مانده، دست تکان می دهی. با لبخندت جوانه ی

خفته ی عشق پدرانه ام نيرو می گيرد تا سنگينی برفهای التهاب و غربت و

خستگی را کنار بزند و قد بکشد. خيابانش ديگر تاريک نيست. آفتاب ِ تو

خيابان و آسمان و اتاق کوچک و دل مرا روشن کرده است. قلم در دست

می گيرم، نم و سرما و لرزش و ظلمات و اشک و مه را به فراموشی می

سپارم تا بنويسم از تو و برای تو؛ بدانی که « چقدر دوستت دارم».    

/ 3 نظر / 3 بازدید
axemah

سلام رخشان ... ياد دختری افتادم که پدرش دوست داشت تنهاش بذاره ... اينقدر دوست داشت و دوست نداشت که دختر آه کشيد و با اينکه از همه چيز پدر و بيشتر دوست داشت اما آه کشيد ... رخشان کمی لبخند بزن شايد باز هم صدای خنده ی دختر و بشنويم ... فقط کمی لبخند بزن ... می فهمی چی می گم رخشان ؟؟؟؟ برو و قهقهه بزن ... حتی اگر خنده ات نمی گيره بخند ..........

فروز

گام‌هایت چه بی‌لرزه فرو می‌آيند بر اين پلکان، دلت چه بی‌پروا شده و ذهنت چه بی‌تاب...دلم برای هرم دل پدر تنگ است و برای چشمان شفافش...چشمانی به زلالی تمام صداقت‌های عالم ....چشمانی بی‌پرده پر از مهر...چه بوی سخاوت عشق می‌آيد از اين کلمات ...بوی بهار..بوی دردانه يار...بوی پدر...بوی همسر...بوی پسر....چه قوت مردانه‌ای در بستر اين کلمات خوابيده...قدرت قلم.....

مندو

سلام. اين شبانه ها در ذهن هم همان خاصيت را دارند. من فارغ از مذهب و دین و همه اینها، بد جوری به عدالت آن خدايی که می گويند آن بالا نشسته اعتقاد دارم. همه ما امکاناتمان مساوی است. نه که برای شرايط نبايد جنگيد اما... بگزريم. در باب آن جمله. راستش آنقدر از خودم خسته ام بود که دوست داشتم يکی اين را بهم می گفت. موفق باشی.