فهم، رابطه، خاموشی

زنده بودن، ربط زیادی به فهمیدن ندارد.

 

خیلی چیزها را نمی فهمی که سدهایی دارند برای فهمیده شدن.

سدهایی که گره روی گره می‌آورد به مرور و کور می‌کند راه دلت را.

آن وقت شک می‌کنی... به مهربانی، به بخشش.

می‌افتی به حساب و کتابی که هیچ وقت برایت مهم نبوده.

به حساب و کتاب ِ زشت ِ چه داده‌ام و چه گرفته‌ام، کم یا زیاد.

به قبض ِ دست، به دو دو تا چهارتای اینکه چطور نرم و خزنده، آنقدر «مسیر» دیگران شده‌ای که مقصد خودت یادت نیست.

نمی فهمی.

سدهایی هست، از ملاحظه، احترام، از خط قرمزهای ظرفیت روح و روان آدم‌ها، از مراعات حریم‌هایی که نگه داشتن‌شان در جهان امروز، تبعیدت کرده به جزیره‌ای که روز به روز بیشتر آب می‌رود.

سدهای همیشه، گره‌های کورتر و چراغ‌های نیم‌سوز رو به انقراض رابطه‌های همیشه متأسف.

---------------------------------------------

سلام همشهری، ممنون که هنوز به یاد این خانه‌اید. نه، من خانه دیگری ندارم، همه‌اش همین است.

/ 0 نظر / 9 بازدید