رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥

سياه، سپيد ، خاکستری...؟؟!!

   سپيد؛ سپيدای مطلق.

اينجا نفس کشيدن راحت است، لبخند زدن از نفس کشيدن هم آسانتر، سبکبالی و سبک باری؛

شيرينی همه چيز ميرود که دل بزند، اما نمی زند! تيرگی جوک است، واقعی نيست، هيچ وقت

نبوده و نخواهد بود و اگر باشد هم استتار می کندُ هيچ هيچ هيچ وقت ديده نخواهد شد... پس هستی

اش با نيستی اش فرقی ندارد.

    سياهِ سياهِ سياهْ؛

کريه ترين و بی مايه ترين حس، ميل به زندگيست. شرم آور است، چون حتی قديس ها نيز اميال

حيوانيشان را ارضا می کنندُ نامش را سير طبيعی زندگی می نامند. به بودن جزئی از زنجيره ی

حيات افتخار می کنند و هر آينه لجن می زنند به نام و دامن هر چه پاکی و انسانيت. زندگی

کردن،مردن و هرچه ميان اين دو پرانتز می آيد و می گذرد ننگ و خواری و فلاکت و بی

سرانجاميست.

   خاکستری؛

می شود مصالحه و مسامحه ميان انسان و غريزه؛ می پذيری که هم آنجايی و هم اينجا. يک

موجود شبيه موجودات افسانه ای با بالاتنه ی انسان و پايين تنه ی اسب؛ می پذيری و می گويی

انسان، جايزالخطاست نه ممکن الخطا . يعنی از يکسو دَم عالم مجردات را می بينی و از آن سو

غريزه ات را گرسنه نمی گذاری.

خاکستری روی لبه ی تيغ راه رفتن است. خاکستری اختلاط ابعاد است و تک بُعدی تر از تک

بُعدی شدن؛ پوسته ای از شرافت را چسبيدن و ملاحظه کاری و محافظه کاری.

رنگها ابزارند. نبايد به غالبشان رفت. بايد بدستشان گرفت. من نمی توانم بگويم از اسلحه بيزارم

چون اسباب ريختن خون بيگناهان است. من بايد اسلحه بدست گرفتن را بلد باشم تا از چنگ نا

اهلش بدر آورم. نمی توانم بگويم جايزالخطا هستم. من اجازه ندارم مرتکب هيچ خطايی شوم و

شرافت بيدار من است که مرا منع خواهد کرد. من معترفم که ممکن الخطا هستم و با خودم می

جنگم تا اين امکان را، اين سلاح پنهان را- پيش از همه برای نجات خودم- از خودم بگيرم.

به سپيدی مطلق فرو رفتن بلاهت است و قعر سياهی، چشم را بر روی توانستن ها خواهد بست

چنانکه آقای رولان بگويد:

« همچنان که ويرانی ها گسترش می يابند انسان حقارت اعتراض را احساس می کند».

و خاکستری صِرف بودن سم است! خطرناکتر از آن دوی ديگر. رنگ ها ابزارند، لباس تن

و کالبد جان نيستند. بايد بدستشان گرفت و بکارشان بست.

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب