رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۳
چه بر سرمان آمده و می رود که از تنهاييهای خويش که بگذريم ديگر هيچ نميماند برايمان جز شبحی سرگردان که سوگوار توهم بی سرانجامی خويش است...
نه عاشقيم نه فارق نه بدنبال انديشه ايم نه می انديشيم. پيشه ی پنهانمان تشويش مبهمی است که نمی دانيم علت واقعيش را... و بی دليل خود را مستوجب غرق بودن در اين دريای ابهام می دانيم... تا ديروز گمان می بردم که فردا بی شک روشن است. ولی امروز (( شک )) دارم!
و امروز ((ترديد)) پيشه ی آشکار ماست.
  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب