رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥

              دلم می خواهد چيزی بنويسم که فقط اين لعنتِ لعنتی را از ميدان

بدر کنم... پاکش نمی توانم کرد به حرمت مهرنوشته های دوستانم. ولی

حرف های تازه ندارم حالا.

    دوست دارم هوای دست  و دلم را تازه کنم. می خواهم فکر کنم و فکر

و فکر... راهی برای برداشتن يک خيز واقعی!

    تا آن موقع بايد بست بنشينم درست وسط دالان افکارم و زل بزنم به

انتهای بسته اش. شايد هم کلنگ بگيرم و بيفتم به جانش تا راهی

شايسته پيدا کنم. آرامشم را گم کرده ام... آن را هم بعد از باز کردن دالان

بايد باز جويم.

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب