رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥

   گفت : بیا استراحت کنیم.                              

   پاسخ شنید: خسته ام!

   گفت : حرف بدی زدم؟

   شنید: هیس...! چشماتو ببند!

  چشم هاش را بست. انگشت اشاره اش را بالا گرفت.

  شنید: باز که رو حرف من...

  گفت: اَه... بازی های تو همیشه کسل کننده اند!

  دیگر نشنید... بوی آتش از شامه اش بیرون شد.

  گفت: حیف. هیچ وقت یاد نمی گیرد پیش از مردن دست هایش را برای من بگذارد.

 

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب