رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥

از لابلای یادداشت های روزانه ی من ـ یکشنبه/۶ فروردین

  دیروز هرچه سعی کردم  وقتی را برای نوشتن بگذرم، نشد. کارهای خانه خصوصاً وقت هایی که قرار است شب مهمان داشته باشیم آنقدر زیاد می شوند که کمتر فرصتی را برای آدم باقی می گذارند. می خواستم درباره ی خوابی که هنگام چُرت دیروز بعد از ظهر دیدم بنویسم.

خوابی تکراری؛ کابوس جنگ . جنگی که وقتی بدنیا آمدم حدود ۳ سال از عمر ویرانگرش می گذشت. جنگی که بیاد ندارم چطور بود و چگونه تمام شد. فقط می دانم بین آدم ها و سرنوشت هایشان، بچه ها و والدینشان و مردم و شهر و خانه و خاطره هایشان عامل جداییست. جنگی که  جوان های هم سن و سال حالای مرا از پای درس و کتاب و عشق و نظر بازی و رنگ و سینما ، به مصاف با مرگ فرستاد. که هیچ کس دوستش نداشت، حتی قهرمان هایش؛

بجای عروسک و ماشین ، خون و گلوله دست بچه ها می داد و کابوس مرگ و تنهایی و آوارگی اش، حتی در امنیت آغوش مادران خواب کودکان را می آشفت.  کودکانی که بزرگ شده ایم، کودکانی که بزرگ شده بودیم، از همان روزها؛ و امروز هنوز که هنوز است کابوس های جنگی که از همه ی هیبتش تنها خرابه هایش را می بینیم ، رهایمان نمی کند.

جنگی که فارغیم از چرا و چگونه هایش و معترضیم به آینه های  کتمان امروزش. جنگی که نمی گذارد خاکم پا بگیرد؛ نمی گذارد با خیال راحت به مادر بگویم « درکت می کنم»! نمی گذارد پدر را آسوده در آغوش بگیرم، جنگی که اسطوره هایش حائلند بین من و دوستانم، جنگی که نسل می سوزاند به قول خیلی ها؛ نسل خودش را به گونه ای و نسل ما را جور دیگر.

جنگی که زیبایی های حسرت برانگیز شهر مرا به ویرانه هایی بدل کرد که امروز، کاروان کاروان، خود فراموشان شهر عجایب را به اینجا بیاورند، روزهای شادی مان را در گوش، صدای مرثیه و اندوه بی غمان باشد، که دور هم جمع شوند، اشک برای رفته های خوشبخت بریزند و هفت سین سیم خاردار و چه و چه... در خرابه هایش بچینند. غافل از آنکه نخل های بی سر این شهر ، اهالی محجوب آنند. همان ها که هر کدام به عرصه ای رسیده اند و بی صدا، چه بود و چه شدها را اشک می ریزند.

تا کی می شود دید و دم نزد؟ تا کی می شود میان کابوس های هول انگیز پرسه زد؟ تا کی می شود رد پای صاحب جنگ را دنبال کرد و ندید آنچه زیر این ردپا له شده، نابود شده، سوخته و فراموش شده؟ تا کی...؟؟؟

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب