رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٤

   گذشت... وقتی که آينه شبيه همه ی آرزوهای من بود. ولی هنوز بلدم دوست بدارم ؛ خدا را و

 خاطره را.

 ديرم نشده برای يافتن بسامد لذتهايی که فقط بايد حدود ۷-۶ ساله باشی تا با تو غريبه نباشند. که

 اگر بخواهم ساده است پراکنده کردن مسير نگاه های خيابان که خط به خط تنيده می شوند دور تا

 دور ديدنی هايت ، آنقدر که چشم منظره ای دورتراز پيمايش پر اضطراب و پر دغدغه ی پاهايت

 را نمی بيند.

 بايد درد کشيد و به شکرانه ی بلوغ ، رگ اشتياق توصيف ناشدنيت از نو شدن روزگار که

روزی منبع سرشار اميد بود به اينکه فرصتی هست، بايد به تيغ زد. تا باور کنند می دانی!

اما حقيقت اين است کگه هيچ نمی دانی و ندانستن شادی پنهان است و به موازات، دانستن غميست

عيان. که اگر لذت بی درد بی معنی بود شاديش را به هزار غمش نمی دادی. و بشر بودن يعنی

همين؛ که اين موجود دو پا تا بخاطر تمايلاتش ناملايمات نبيند به مذاقش خوش نمی آيد.

   لب بر لب عشق می گذارم و سر سلامتی والا حضرت شايسته که نفسم به نگاهش بسته

می نوشم از جام تسليم...

          « سالی دلخواه، سالی آرام ،سالی بر وفق مراد را برای همه ی دوستانم آرزومندم»

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب