رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٤

 

  نقطه ی ايست می دانی کجاست؟ همه ی مازه ای فکرت را هم که زير و رو کنی ، باز هم می

رسی به همين جا: نقطه ی ايست!

خدای من کجاست وقتی کرخت می شوم ، آرام آرام به جلد خاکستری رنگ فرو می روم تا وقتی

شق و رق از آن بيرون می آيم، تمام تنم را دوده گرفته باشد؟!!

 دلت که کوچک می شود شکمت هی بزرگتر می شود. سرت سنگين می شود و چشم هايت تار

و تار و تارتر. راستی کرم های خاکی را ديده ای؟! چشم ندارند! و اينطوری هيچ گاه خجالت نمی

کشند از آن چه که هستند: زشت و نمناک و خزنده و هميشه در حال لوليدن لای رطوبت خاک

های سياه...

 اصلا به گمانم بعضی ها برای شرمنده شدن خلق نشده اند، و بعضی بالعکس، مدام از ثانيه به

ثانيه ی بودنشان شرمنده اند و اينگونه است که «بايد»!

*   *   *

 تا تحقير نشوی معنی تنفر داشتن را نخواهی فهميد و تا متنفر نشوی معنی پر شدن را ، لبريز

شدن را نمی فهمی، و از «عاشق شدن» لذت نمی بری.

 

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب