رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٤

نرم و رقصان در امتداد افقی ۳-۲ انگشت بالاتر از مسیر نگاه من می آید. او که شاید اسطوره ی من باشد در لباسی مبدل! گاهاً می شود که از ورای همه ی احساسات مردانه ای که به خود تزریق می کنم، باز هم ناخواسته و در تعامل با همه ی سایه هایی که قد علَم  می کنند و نستوهیم را زیر سؤال می برند، زنانگی هایم بیرون می زند. اینجا فقط شکیباییست که تاب می آورد نگاه های سنگین نا توانی را.

جا می مانم؛ بوی سکر آور قهوه می دود توی سلول به سلول بافت های مغزم و آرام آرام پایم را از رفتن باز می دارد.هنوز ، یک جرعه ی دیگر... خوب می دانم به نکته سنجی سابق خود نیستم. چون اتفاقات ریز و درشت در نظرم مثل آن وقتها روشن و راه نما نیستند. به آیه های کوتاه و ناقصی می مانند که ذهن مفسر را به زحمت می اندازند و رفتار مقلد را به اشتباه.

شب دراز است، لعنتی تمام شدنی نیست. نمی گوید جان بی تاب، شب دراز ِ بی خواب را چگونه به صبح می رساند.

*   *   *

  هی رفیق!

  شب که شد، چراغ اتاقت را روشن بگذار

  بگذار پیش از آنکه در سکوت،

 به بستر کابوس ها ی ناتمام سلام بگویم

                             مربع کوچک زردی

                                   که قلب آسمان خراش روبرو را تسخیر کرده است

   به ذهن بسپارم. 

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب