رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٤

هوا بارانیست... نمی شود رفت سر خیابان و تاکسی گرفت تا دانشگاه. مجبورم با آژانس بروم.

ماشین می آید و سوار می شوم. ماشین مدل بالاییست... داخلش گرم است و شیشه هایش زود مه می گیرند، آن قدر که فقط بتوانی قطره هایی را ببینی که به شیشه می کوبند. اما نمی شود از پشت این شیشه ها آدم های با چتر و بی چتری را دید که آن بیرون زیر باران منتظرتاکسی ایستاده اند.

دوست دارم این هوا را ولی گاه دلم را می شکند، انگار می خواهد بزور  چیزهایی را بخاطرم بیاورد که نمی خواهم...

هوا بارانیست... از پشت این شیشه های مه گرفته نمی شود آدم ها را دید، اوم... نه!  نمی شود.

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب