رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - دوشنبه ٩ آبان ۱۳۸٤

ترانه ای شاید...

آنقدر می ارزد که بخاطرش به آب و آتش زد، و غیرت چرا به غلغله  نمی افتد؟! خدا داند.

بهانه ای شاید...                                

دست هایم را ببند ، نرسد به قاف آرزوهایت. که یا غی اند و اراده ام را حریف.

وای... نگو نمی دانی که خنده ام می گیرد. از آن خنده های کودکانه که پس خور رفتار عجیب کسی اتفاق می افتد، که می گفتند بزرگ است!

اصلا نیست یکی که نهیبم بزند  تو نمی توانی  که ندانی! اینطور نبود که من اینجا روبروی تو چه می کنم با این سفره ی باز ...؟!

صبح که بیرون می آمدم سگی را دیدم چشمهاش را گرد کرده بود و نگاهم می کرد، دلم را لرزاند،که مثل دیوانه ها بایستم و بلند بلند  با او احوالپرسی کنم، دوست شوم... صدای مادر از پنجره آمد: باز زده به سرت؟!!

خوشم نیامد، راهم را گرفتم و رفتم.  ظهر که برگشتم، دم در خانه چند پر رنگی و چند قطره خون  ریخته بود، رفتم تو.   مادر گفت همان که صبح احوالش را می پرسیدی خروس همسایه را خورد.

خروس همسایه را دوست داشتم... سگ گناهی نداشت، دلم ولی تنگ می شود برای صدایی که وقت و بی وقت ، سحر خوانی می کرد، بی محل بود آخر.

 

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب