رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٤

با تو از قعر به فراز می شوم، و در مسیر این خیز بلند

هوای گیسوانم تازه می شوند

 یک تبسم مهربانت انسانم می کند

 خنکای شفایی ، داغی تبهای شبانه ام را

 و گرمای پناهی سردی خلوت تنهایی هایم را.

*    *    *

شیطان کوچک

وقتی از خواب بر می خواست دستواره های سیاهش را جلوی راه  دیدش گرفت، مبادا پرتو نوری  بی هوا خود را پرت کند توی مردمک چشمش.

وقتی که مطمئن شد چشمش ر بی واهمه گشود. بلند شد  و ایستاد، البته به سختی ! لزِجای تراوشات تنش تمام بسترش را پوشانده بود. تا بیاید برخیزد چند بار توی آنها لیز خورد و غوطه ور شد. از پاها و دستواره ها و حتی پس کله اش آن مواد کش می آمدند و پایین می ریختند. پیش خود اندیشید اگر چند قدمی از بستر دور شود از شر این ناتوانی نا خواسته خلاص خواهد شد.   

یک قدم... دو قدم... سه قدم، با قدم چهارم متوجه شخص یا شیء متحرکی در طرف چپ خود شد. سر بر گرداند و دید آینه ی محدب قدیمی را که از بدو تولد او گوشه ی دخمه ی نمورش چمباتمه زده بود. کنجکاوانه  جلو رفت و زل زد توی صفحه ی غبار آلود آینه . از آن روز اول زیباتر شده بود! سپیدای شبه وار صورتش پارادوکس جذابی با سیاهس تن و فضای دخمه اش  ایجاد کرده بود. ولی چیزی که او را به ایستادن و همچنان نگریستن وا می داشت، برق عجیب چشمهاش بود. لحظه ای غافل از آنکه این تصویر خود اوست خیره شد به عمق آن نگاه مسحور    کننده. آنجا چیزی بود که هر وجود ذیشعوری را می بُرد تا پرتگاه خلسه.

 

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب