رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٤

   يک جوان پاره پيرهن کوبايی که به توريستهای خارجی خدمت می کند تا بتواند زندگی خود را

راه ببرد، پنهان نمی کند که از کاسترومتـنفراست و آرزو دارد به برادر بزرگترش در فيلا دلفيا

بپيوندد، اما وقتی توريست آمريکايی از او می پرسد به نظرش بعد از مرگ فيدل مردم کوبا

درباره ی او چه خواهند گفت ، بی ترديد می گويد از او به خوبی ياد خواهند کرد چون آدم خشنی

نيست ، کسی را نکشته . فقط ۴۰ سال است ما را بدبخت کرده...

   يک خانم نقاش عراقی که از وطنش گريخته و در لندن سکونت گزيده وقتی درباره ی صدام

حسين می پرسی با نفرت از او ياد می کند . وی معتقد است که صدام يک ديکتاتور است، ولی

مگر مردم عراق جز ديکتاتور کسی را بالای سر خود ديده است؟ ناديا برای نفرت خود از صدام

چند علت ذکر می کند که خشونت اولين آنهاست:«او با دست خود آدم می کشد و تمام دور و

بريها ی او آدم کشند».

   درسراسر جهان وقتی سخن از طالبان می گويند از خشونت آنها ياد می کنند و جنگ و ويرانی

و تحجر و ... چنان که جهان امروز حاضر نيست خمرهای سرخ را بخشی از واقعيت تاريخ

معاصر کامبوج بشناسد و پول پوت مظهر بديهاست و وقتی خبرنگار تلويزيون بی بی سی با

کسانی که در دادگاه عالی لندن گرد آمده اند می پرسد چرا اين پيرمرد هشتاد ساله ی بيمار را

تعقيب می کنيد جوان اسپانيايی زبان فقط يک جمله می گويد: او پادشاه خشونت بود.

مسعود بهنود - گلوله بد است    

سنگ ، کاغذ... گلوله!!!

  من همواره در روح تاريخ جريان داشته ام، زخمی و ملتهب. آن روزهای تاريک برده داری و

می گريستم برای غرور زخمی ماندلا که به مثابه ی آتشی زير خاکستر پنهان بود و سوزش

شلاق و اشک و عرق و هول سردابه های تاريک را و زخم تيغ نامهربان اشعه ی خورشيد را

تاب می آورد، که در قاموس او فاصله ی بين سياه و سپيد را با شلاق و بی حرمتی پر نمی

کردند.

  من سنگ بودم پای درختهای شاداب زيتون که داغی دستهای نوجوانی مرا به مصاف توپ و

تانک و گلوله فرستاد، به ازای هر گلوله ، يک سنگ ، به ازای هر آوار، داغ سينه ی يک

مادر، من داغ می شدم و گر می گرفتم، او سهمش را می خواست از آرامش.

  من خاکريز بودم، آبِ داغدار رودی گل آلود بودم که صدای مهيب  انفجاری پاره های تـنی

رشيد را و تکه های لباسی را و جرينگ جرينگ پلاکی را ميهمان آغوشم می کرد، دست از همه

ی خواهش هايش کشيده بود، ايستاده بود نگذارد يک موشک يک محله از اهواز را با خاک

يکسا ن کند، تا صدای گريه ی نوزادی که عوض شير، خون از پستان مادر می مکيد به گوش

مادر شهيدش نرسد، روحش بلرزد که آينده ی جگر گوشه ام؟

  من شبهای سرد آلبانی را به خود می لرزيدم ، خون منجمد دست کودکان بوسنيايی را «ها»

می کردم و رد نگاهشان را دنبال می کردم بدانم توی افق آن غروبهای يخ زده رود جاری

اشکشان کدام دريا را می جويد؟

  من معلق بودم در طيف رنگارنگ خواب مردم هيروشيما و حلبچه که به طرفة العينی بی درد و

اضطراب قربانی نطفه ی به بار نشسته ی پدر فاجعه شدند، فدايی ِ زايش اقـتدار بشر نا آرام.

  من صدای زجه ی پرپر شدن اميدم در هزاره ی سوم لابلای چاه های نفت عراق، که اينجا در

نيو اورلئان ايستاده ام، دست می کشم روی شانه های خشم کاترينا و به گوشش می خوانم که

آرام... آرام... خواب کودکان سياه  نيو اورلئان را نياشوب... خشونت، خشونت است حتی به

بهای  رسوايی شيطان.

رخشان بی نام- شهريور ۸۴

*   *   *

نرسيده به پله ی هشتم!!!

رنگش با همه ی رنگهايی که تا آنروز روی پوست نگاهش می دويد فرق

داشت. آشکارا دست و پا گم کرده بود، از حرکات سريع و حساب نشده اش

می شد حدس زد که تا چه اندازه از آشفتگی ناگهان درون رنج می برد.

 اطراف تپه ميدان را هنوز جمعيت آنچنانی در بر نگرفته بود که مانع از

رسيدنم به او شود. طبق عادت هميشه با کمی زحمت از لابلای هيکل چاق

زن های فضول ده توانستم خود را به او برسانم. مرا که ديد مثل اينکه

منتظرم باشد پايين جست. « هان..حنانه! بايد باهات حرف بزنم» بازويم را

گرفت و پيش چشمهای گرد شده ی همان زنها که از فرط فضولی داشت از

حدقه بيرون می زد، خود را به کنجی رسانيديم.

  دل توی دلم نبود، آب دهانم را پايين دادم. انگار که تازه از ترک اسب پايين

پريده باشد چنان نفس نفس می زد که ترجيح دادم برای شنيدن چند لحظه

ای صبر کنم تا نفسش جا بيايد. توی همان چند لحظه خاطرم رفت به ۴ ماه

و ۱۷ روز پيش. آن روز که ته تقاری سيد اسماعيل ـ محمد علی ـ سراسيمه

و با حرارتی وصف ناپذير وسط همين تپه ميدان جار می زد که پشت آسياب

قديمی جنازه ی يک غريبه را پيدا کرده. مردها رفتند و وقتی که آوردندش

لباسی پاره پاره به تن داشت و خون روی سر و صورتش آماس کرده بود،

آنقدر که نمی شد قيافه اش را تشخيص داد. اما می گفتند نيمه جان است

و هنوز شايد بشود برای زنده ماندنش کاری کرد.

  چند روز بعد آن غريبه ی در حال مرگ سرپا شد، طوری که نديده ها

باورشان نمی شد که هم او بوده که ملک الموت چنگ انداخته بود روی راه

نفسش. بعد توی ده پيچيد که او يک جوان باسواد شهری است، کس و کار

ندارد و در حال سفر بوده که چند نفر به قصد دزدی او را به بيغوله های اين

حوالی می کشانند و وقتی همه ی دار و ندارش را که يک ساعت و يک

گردنبند و کمی پول و اسناد بوده تلکه می کنند، تا حد مرگ کتکش می زنند

و اين اطراف رهايش می کنند و می روند. يک ماه که از پيدا شدنش گذشته

بود توانست خودش را چنان توی دل اهالی جا کندکه آمدند پيش پدرم و

گفتند از آقایوسف بخواهد که اينجا بماند و برايش اتاق می سازند و بشود

معلم ده.  ديگر آقا يوسف شده بود ورد زبان اهالی برای آب خوردن هم که

مشکلی پيدا می کردند، آقا يوسف بود که با نطق های چند ساعته و فقط با

چند کلام حرف اوضاع را چنان جفت و جور می کرد که همه راضی می

شدند و آب از آب تکان نمی خورد.

  پدرم بيشتر از همه شيفته ی او شده بود و می گفت معلوم است که این

جوان شير پاک خورده است ، دعا می کرد يوسف برای همیشه اينجا بماند

تا او مجبور نباشد ديگر با اين سن و سال بيفتد  دنبال حل مشکلات ريز و

درشت اهالی. يک ماه پيش هم با خوشحالی آمد پيش من و مادرم . رو کرد

به من « حنانه، بابا... اقبالت بلنده... بگو کی تو رو خواستگاری کرده!» من

هم که بعد از مدتها لبخند رضايت را توی صورت پيرمرد می ديدم دلم رضا

نداد شاديش را بهم بزنم. اين شد که يک هفته ی بعد من و يوسف بين

لبخند رضايت پيرمردها و صورتهای سرخ از حسادت دخترهای دم بخت و

صدای کِل و داريه ی زن های ده نشستيم پای سفره ی عقد. آنروز برقی

توی چشمهاش بود که تا بحال توی نگاه هيچ کس نديده بودم. بنا شد عقد

کرده بمانيم تا وقتی اتاقی که اهالی قرار بود برايش بسازند آماده شود و از

مسجد خوابی فارغ شود. توی اين مدت بيشتر شناختمش. مدام دستم را

می گرفت و می رفتيم توی گندم زارهای ديم پدرم قدم می زديم . گاهی از

اينکه توی ده با او هم قدم می شدم احساس غرور می کردم. می ديدم

نگاه های آرزومند مردم را که با چه حسرتی راه رفتنمان را می پاييدند. آخر

يوسف برای اهالی  فقط يوسف نبود، شده بود آقای ده. همه به پدرم غبطه

می خوردند و می گفتند خدا به کدخدا پسر نداد عوضش حالا آقا يوسف هم

چراغ خانه ی کدخدا را روشن کرده هم ده را.  پير تر ها برايش دست به

سينه ميشدند و تا از نظرشان دور نمی شد لب از دعا به جان خودش و پدر

و مادرش بر نمی چيدند، کم کم داشت باورم می شد که واقعاً اقبالم بلند

بوده، يوسف گواه آن .

  اما امروز؛ امروز جمعه است و به پيشنهاد تازه ی اهالی و خواست پدر

يوسف می بايست پيش نماز باشد. ولی حالا صورتش آنقدر بر افروخته

است که بنظر می رسد اگر کسی همين حالا اسمش را بپرسد از پاسخ

بماند. نفسش جا آمده، ولی هنوز مضطرب است . می گويد:« اينجام خوب

نيست؛ بيا بريم پشت آسياب قديمي». « آخه مردم منتظرتن! زشته!». « بيا

فقط بيا، زود باش!» و کشان کشان می بَرَََدَم . دو تا کوچه ی خاکی و زمين

درندشت سيد اسماعيل را  چنان تند رد می کنيم که گام برداشتن خودم را

احساس نمی کنم. می رسيم پشت آسياب. « خوب... حنانه! ببين تو رو

خدا هر چی می گم فقط گوش کن،تو رو جان عزيزت هيچی نگو؛ باور کن

هر کاری می کنم فقط بخاطر عاقبت بخيری خودته؛ تنها چيزی که از ته دل

باورش دارم دوست داشتن تو ِه». چشمهاش سرخ و نمناک شده اند. آن

صلابت هر روزه خرد شده توی نگاهش. دست می کند توی جيب پيرهنش و

يک کاغذ تا شده در می آورد. هيچ احساس خوبی ندارم. دلم گواهی بد

می دهد. انگار که آرزوهايم را ريخته باشم توی يک قايق کاغذی و به آب داده

باشم  و هر لحظه منتظر غرق شدنش باشم.  کاغذ را می چپاند توی

دستم و جلوی چشمهای شوکه ی من حلقه اش را هم در می آورد و به

کاغذ تا شده ی توی دستم ملحق می کند. می آيم دهان باز کنم، دستش

را روی دهانم می گذارد:« هيچی نگو... تو رو جان عزيزت... حلالم کن». و

مثل اسبی وحشی تو ی غبار گم می شود.

  احساس خفگی می کنم. دستهام رعشه گرفته اند. به زحمت تای کاغذ را

می گشايم:

« حنانه! عزيزترينم؛ برايم سخت بود افشای اين حقيقت که بگويم تو بهانه ی

همه ی آن بازيها بودی... ديشب تو ماه پيشانی ... خون همه ی حجم نگاهم

را گرفت*. يوسفت را ببخش. تا روزی که خودم باشم  يا نباشم فراموشت

نخواهم کرد. شايد روزی بازگشتم، تا آنروز مختاری. اگر خواستی منتظرم

بمان و گرنه راضی نيستم نا خواسته خوشبختيت را فنا کنی. فقط يادت

بماند: به هيچ چيز به اندازه ی دوست داشتنت ايمان ندارم.

(*: رجوع شود به پله ی هفتم.)

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب