رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
حَسبُنا الله و ... نویسنده: رخشان - یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٤

 « همانا پروردگار دو نوع انسان را بيشتر از هر کس دشمن می دارد. ۱ـ

کسی که خداوند او را به حال خود گذارده ،که چنين انسانی از راه راست

منحرف شده، دلش شيفته ی بدعت است و مردم را به گمراهی دعوت می

کند که اين انسان برای آنهايی که فريب سخنانش را می خورند موجب فتنه

است. ۲ـ کسی که نادانيها را در خود جمع کرده و مردم نادان را گمراه می

کند و در تاريکی های فتنه و فساد بی خبر مانده است. در موقع صلح دادن

بين مردم نابيناست. آدم نماها او را دانشمند می نامند در حالی که دانشی

ندارد. هر بامداد مشغول جمع آوری چیزی شد که کم ِ آن بهتر از بسيار

است، تا اينکه از آب گنديده و متعفن سيراب شد و از افکار غلط مغز و دلش

پر گرديد».

{نهج البلاغه - خطبه ی ۱۷- در وصف کسی که داوری ميان مردم را عهده دار باشد و شايسته ی آن نباشد}

پله ی هفتم

 برايم سخت بود ، افشای حقيقت که بگويم «تو» بهانه ی همه ی آن بازيها

بودی، که همه ی اين چهار ماه وسط تپه ميدان ، شب و روز توی تک تک

صورتهای آفتاب سوخته و چشمهای تشنه تان زُل زده ام و حرفهايی زده ام

مثل خرده های برف قله در چله ی زمستان، که لحظه ای آفتاب عشقت

ذوبش کرده باشد و به هوای جاری شدن تکان خورده باشد؛ و زمستانِ

سخت افکارم مجال نداده باشد... و باز انجماد.

  حالا من ميتوانم روی پوست جوانيَم دست بکشم و همزمان خاطرات

چروک خورده ی عمر دراز پدربزرگ را رويَش لمس کنم.

 حنانه!   اگر انفجار ديشب، قله ی يخيِ دانسته هايم را ذوب کرده باشد،

پس آنقدر نيرو بخش بوده که به من جسارت اعتراف بدهد... که پای

عشق تو که وسط آمد ، من عابد شدم به همه ی مناسکی که هيچ گاه

خداش توی قلبم نبود و مؤمن نبودم به آنکه توی کعبه ی کوچک سنگی ِ دلم

جای بتواند گرفت.

 شرمسارم حنانه!  از کوچه پس کوچه های خاکی و ديوارهای کاهگلی

دهِ سردابِ ميرزا، تا دستهای چروکيده ی پيرزن پيرمردهايش که نان تازه می

پزند به بهای اعجاز يک کلمه... يک کلمه...

  ديشب، تو ماهِ پيشانی ِ من بودی؛ در سياهی مطلق، انعکاس سپيدای

پيشانيم مرا می برد به جلو... رام و آرام گام بر می داشتم. برهنه بودم و

دانه های رونده ی شن هنگام راه رفتن لای انگشتهای پايم می غلطيدند و

سوزشی خفيف ايجاد می کردند. در تاريکنای ساکتِ رفتن هام بود که از دور

صدای آواز و پايکوبی جمعيتی به گوشم رسيد، کم کم صداها هم حجم

سياهی های اطرافم شدند، انگار که نديده، به فاصله ی دو متری اطرافم،

برود تا همه ی عالم را در بر بگيرد جمعيتی آواز خوان و پايکوبان بودند که با

شدتی کر کننده بر طبل هايشان می کوفتند. آن نور پيشانيم کمرنگ شد و

از نا افتاد، گيج شدم و کورکورانه چرخ می زدم و چنگ به اطراف، ولی

دستهام به هيچ نميرسيد. تا اينکه از روبرو صدای فرياد تو را شنيدم، به

چشم بر هم زدنی خنجر بدست حمله ور شدی و بعد، از جای همان ماه که

روی پيشانيم بود خون فواره زد ؛ حتی فرصت نکردم که بترسم... خون همه

ی حجم نگاهم را گرفت.

     

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب