رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
اين کيميای هستی قارون کند گدا را... نویسنده: رخشان - شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٤

« ايشان شيطان را پشتوانه ی کار خود قرار دادند، شيطان هم آنها را شريک

خود کرد و ار آنها دام ها ساخت. در سينه ی آنها تخم کرد و جوجه گذاشت

و مانند کودکان در دامنشان پرورش يافت تا آنجا که با چشمانشان نگاه کرد و

با زبان هايشان سخن گفت ، آنگاه آنها را به انجام دادن گناهان و خطاها

تشويق کرد. اينها هم شريک او شدند و هر چه او می خواست انجام

دادند».

{نهج البلاغه - خطبه ی هفتم - در مذمت پيروان شيطان}

پله ی پنجم

  دست گرم مردانه اش هنوز توی دستم بود ، رسيديم دم در مدرسه. روی

دوپا نشست و مقنعه ام را يکبار ديگر صاف و صوف کرد. با انگشت اشاره ی

دست راستش زير چانه ام را قلقلک داد. لبخند زد و گفت : « خوب ديگه

خانوم موشه، بدو برو سر کلاست. ظهر ساعت دوازده و ربع ميام همينجا

دنبالت». دستش را گرفتم و گفتم: « دير نکنی ها.» « نه. قولِ قولِ قول. به

شرطی که خانوم موشه توی مدرسه دختر خوبی باشه». پيشانيم را بوسيد

و ايستاد نگاهم کرد تا از در مدرسه بروم داخل.

  ساعت دوازده و ربع، همانجا که قرارمان بود ايستاده بودم، کيف مدرسه ام

را پشتم انداخته بودم و دفتر ديکته را توی دستم گرفته بودم تا وقتی که آمد

، ۲۰ آنروزم را نشانش بدهم که بداند امروز تا شب رئيس منم.

  آخرين نفر هم بيرون آمد و بابا علی در مدرسه را بست، نگاهم به ته

خيابان خشک شد،  ساعت ۱ شده بود و هنوز خبری از او نبود. منتظر بودم

از آن سر خيابان قد و قواره ی کشيده اش پيدا شود با دستهايی پُر که بهانه

ی آن همه دير آمدنش باشد. ساعت يک و ده دقيقه بود که سر و کله ی يک

ماشين آلبالويی گنده از ته خيابان پيدا شد، برقش چشمم را گرفت،نگاهش

کردم . برای يک لحظه خستگی و انتظارم را به فراموشی سپردم و پيش

خود آرزو کردم که ای کاش ما هم يکی از اين ماشين خوشگلا داشتيم!

همينطور خيره شده بودم به ماشين خوشگله تا بيايد و بيايد و در کمال

ناباوری ، ترمز بزند پيش پاهای کوچک جفت شده ی من.شيشه ی جلویی

ماشين پايين آمد. خودش بود! گفت :« بپر بالا خانوم موشه... دِ بجنب دير

شد!» لب و لوچه! ی آويزان از خستگی آميخته با شگفت زدگيم را جمع

کردم و در عقبی ماشين را باز کردم. همچين که سرم را بردم تو، بوی خوش

و در عين حال عجيبی مشامم را نوازش داد.  کلافه نشستم و در را بستم .

آمدم به راننده سلام کنم که منظره ی غير منتظره ی ديگری نظرم را جلب

کرد: راننده يک خانوم بود! برگشت و نگاهی سرد به من انداخت و بعد بی

هيچ حرف و کلامی براه افتاد. صورتش شبيه طلا خانوم ـ عروسکم ـ بود به

نظرم. آنقدر محو آن فضای جديد شده بودم که گله گزاری را از ياد بردم و تا

دم در خانه هيچ نگفتم. حتی آن دو هم حرفی نمی زدند و فقط صدای ضبط 

آنقدر بلند بود که به نظرم آمد همه ی ديگ به سرها و عمو تنبکی های

عالم دوره ام کرده اند و برای آزار دادنم با آخرين توان بر ديگ ها و

تنبکهايشان می کوبند.

وقتی که رسيديم زود پريدم پايين و رفتم روبروی در جلويی ماشين ايستادم

تا پياده شود. ولی بجای باز شدن در شيشه را پايين کشيد و در حالی که

يک نخ سيگار گوشه ی لبش می گذاشت گفت: « تو برو خانوم موشه.

مشقاتو بنويس، يه چيزی هم از توی يخچال پيدا کن بخور. من دو - سه

ساعت ديگه ميام». کليد خانه را داد دستم و پيش از آنکه کلامی بگويم ،

ماشين آلبالويی ِ گنده رفت و رفت و رفت تا سر پيچ آخر خيابان که ديگر

نديدمش.

نه احساس خستگی می کردم و نه حتی گرسنه بودم. چشمم ماند به دفتر

ديکته که جلد مقواييش زير عرق دستم خيس خورده بود.

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب