رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٤

سلام.

وقتی می رفتم عهد کردم که دلم برای هيچ چيز و هيچ کس تنگ نشود و

شد! تا آنجا که حتی برای خانه هم... و به جز نهج البلاغه که به جانم بسته

بود هيچ کتابی و هيچ يادی را نبرم و جز مادر و پدر و خواهرم هيچ کس

همراهم نباشد و شد!

امروز صبح زود رسيدم و خستگی دو روز راه از شمال شرقی به جنوب

غربی هنوز توی تنم است اما نمی شود نگويم از بزرگواری بانو که من مانده

بودم راهم می دهد يا نه... و شرمنده ام کرد ، راهم که داد هيچ مرا به

پابوس برادر بزرگوارش فرستاد که يک شبه بروم و دل زخمی ام را آنجا گره

بزنم و هيچ به ذهنم هم نمی رسيد برسم که حتی از دور گنبد طلاييش را

ببينم و باور کنيد اين بار قشنگ! فهميدم که وقتی می گويند می طلبد يعنی

چه؟!!

و بگويم از بغضی که هنوز پا به صحن نگذاشته راه گلويم را بست و سيل

اشکی که لابد نه...حتمن! راهش را خودش باز کرده بود که مدتها بود با

اشک هایی از اين جنس غريبه بودم و باز چشيدم مزه ی شيرين قطره قطره

مهربانيش را از لای  شوری اشک هايم. و آنجا بود که به بزرگی خودش

سوگند ناخواسته!!! و بی اختيار زبانم زبان ديگران شده بود و در باور خودم

هم نمی گنجيد من که درد دل خود را بزور می گريستم اين چنين زار و از ته

دل زبان خيلی ها بشوم و دعا کنم و ...

 ديگر بقيه اش بماند برای من و او و من هم خيلی خسته ام... فقط سوغات

رخشان از اين سفر ، يک دنيا دعای خالصانه بود برای همه تان و هزار بار

می گويم آمين!

فعلن يا علی

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب