رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۳
سکوت به درد آغشته ی من
ناخود آگاه
ترا مرور می کند انگار
در محبس این سکوت به هر سو می روم
در نگاهم مجسم می شود
((ديوار))
آواز می خوانم
صدايش مثل پيچک می رقصد و بالا می رود
((ديوار)) می شکند...بی معنی می شود
دستهای تجلی باز می شوند
بالهای غرور جان می گيرند
((تو))
دست يافتنی و دست نيافتنی می شوی
مثل خورشيد...
خورشيد غروب می کند
پيچک به خواب می رود
ودوباره
محبس و ((ديوار))
تکرار می شود
تکرار....
  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب