رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
آخرش برای دلِ تنگِ خودم... نویسنده: رخشان - سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳۸٤

برای همه ی آنها که از پشت اين صفحه های مجازی ، حقيقت زلالِ

بودنشان دست و دل رخشان را به شوق می آورد و از شوق آمدن ليلا که

هميشه برای من «ليلا»ست. حتی اگر توی تصادف ، کمر واژه هايش

شکسته باشد و خودش بنويسد: لی لا... برايت می نويسم به اعتبار زنگ

عاطفه ی دلت که می دانم باز به اينجا خواهدت کشيد. ببين! « به رنگ تو

می نويسم »:

فروز که فروزنده تر از آفتاب مهربانيش نديده ام و صبورتر ازعطر اقاقيای دلش

برای پراکنده شدن ، عطری به مشامم نرسيده.

و آقای گردو ؛ که از پشت همه ی حرفهايش ـ که بيشتر وقتها از چشم

کودکانه ی من به اعترافات هولناک يک انسان می ماند ـ  دلی تپنده  برای

بدست آوردن دلهايی دارد  که شايد شاد بودن و نبودنشان، آرام بودن و

نبودنشان برای زندگيش عملن تفاوتی نکند. از همان کلانتر هاست!

ستارهای حلبی و...

و مُندو؛  فَبِرغم جميع حرائقه، و برغم ِ جميع سوابقه ، و برغم ِ الحزن

الساکن فينا ليل نهار،  و برغم الريح  و برغم الجو الماطر ولاعصار، الحب

سيبقی يا ولدی...احلی الاقدار يا ولدی؛

و بهرام؛ که شاعرانه هايش نسيم اعجاز بهار می شود برای شعورم گر چه

اغلب بوی پاييز می دهند...

و صبا؛ که  صداقت رنگ لطفش هميشه  آيينه می شود برای کودکيهای

خواستنيم ، که باورم بشود هنوز هم...«هنوز هم » می شود توی کوچه و

جلوی چشم اين و آن دويد.

و همه ی آنها که  رخشان تنهاييش را لابلای خط به خط  نوشته های

آسمانيشان گم می کند.

 و باز ليلا... کاش هميشه آنقدر خودخواه بمانی که به تنگ شدن دل ديگران

هم فکر کنی... ليلا....ليلا...ليلا

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب