رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
بهشت... قلب من نویسنده: رخشان - دوشنبه ٦ تیر ۱۳۸٤

هنوز خوابت را مــی بينم، يادم نمــی رود که چطـــور خودت را مثـــل جوجـه

گنجشکی بی پناه جا می کنی توی آغوشـــم و چگونه چشمهای معصومت

همه ی بودنم را به چالــش می کشاند. يادم نمــــی رود توی هياهــــــــوی

کابوس های سياه و سپيد، چگونه در باورم می گنجانی که بايد بردارمت و از

آن مهلکه ی بی خودی ، بيرونت ببرم؛ تو را محکـــم روی سينه ام بفشارم و

مثل قهرمان های فوتبال آمريکايی چشم بسته و با سرعت باد، از آب و آتـش

و آدم و ابلـــــــيس و توپ و خمپاره و خاک و خون بگذرم ، جايـــی ببرمت که

ميهمان آرامش باشی؛ فرشته ها پيشـــانـــی خوابـــت را ببوسند و هر صبح

نوازش سر انگشت های نور نويد طلوع هر روزت باشند.

می بوسمت حرير درخشان عشق! لطافت شبنم! خوشبختی کوچک من!

خوابت را ميبينم، انگار خدا دوباره برويم لبخند ميزند(آخ که دلم چه تنگ است

برايش) بلند ميگويد:

«دور شويد پليديهای پرنده، اندوه های خزنده... هنوز دوستش دارم، هنوز

دوستش دارم.»

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب