رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - چهارشنبه ۱ تیر ۱۳۸٤

 «يک عالمه صداهای جور و واجور توی سرم است.»

سرم را که بالا آوردم همان روزهای اولِ اول که تازه داشت حاليم می شد يا شايد

داشتی حاليم می کردی که چشمهايم را بازِباز نگه ندارم، چون يا نور چشمم را می ـ

زند يا ندانسته چيزهايی را خواهم ديد که نبايد،  همان روزهای اولِ اول همچنان که

تمرين ِ ديدن می کردم،  يک جايی توی تاريکی های گوشه ی اتاق،  کنج ديوارها  و

پشت درهای هميشه بسته ی راز آلود انباری ها و دالانها ،  نمی دانم چرا هميشه

هول بَرَم می داشت که نکند يکی منتظر است! می خواهد حسرت ديدنت را به دل

چشمهای ضعيفِ نو گشوده ام بگذارد.

تو که معلوم نبود چه شکلی هستی؟! چه قدری هستی؟! ( که هميشه فقط می ـ

دانستم و يادم نيست از کجا که  اندازه ات  بايد از همّه ی خانه ی ما بزرگتر باشد و

قدت از همه ی ديوارهايش بلندتر!)

که از نظر  من  همان  قد و قواره ای که برايت حدس می زدم ، کافی بود تا فقط  يک

اشتباه من همانا و يک مشت گُنده ی تو  و تمام شدن کار شروع نشده ام همان!

همان روزهای اول که يادم نيست دوستت داشتم يا نه؟ شايد هم می ترسيدم ...

حالا می گويم که کاش چشمهايم را بازِ باز نگه می داشتم.

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب