رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٤

نمی دانم با اين همه حرف از کجا بايد شروع کرد؟! آها...! از آنجا که همه شان را بگذارم همان جا که هست بماند و از اين روزها بگويم فعلن...

 اول اينکه دلم برای ليلا ی قشنگم تنگ شده و نمی دانم کجاست و چه می کند...

دوم اينکه از پس کارهای آخر ترمم که بطور مفصل پای پستهای اکثرتان ناليده امشان!

به سختی بر می آيم و بابا!!! يه کمکی!!!سوم اينکه قابل توجه آقای گردو که فرموده بودند بجای اين حرفهای قلمبه سلمبه...

راستش اين پست قبلی را پيش از سفر نوشته بودم و قصور از پرشين بلاگ بوده ...باور کنيد بنده بی تقصيرم ! و از نمايشگاه کتاب هم خبری جز يک روز و نيم دوندگی

البته نه چندان بی حاصل اما در عين حال نه چندان رضايتبخش، نيست...و خيلی دلم

سوخت که فرصت نکردم به سالن کودک سری بزنم و از آن کتابهای گنده! ی شرک

و لق لقو و وق وقو و ... بخرم:((  تنها از يکی از غرفه های عمومی موفق به خريد يک

جلد کتاب شنگول و منگول ۳ بعدی( از اينا که شکلاش مياد بالا!) شدم.و کتابهای بهنود و مندنی پور را که تخمش را ملخ خورده بود و از هر کدام يکی...

محض خالی نبودن عريضه هم سری به سالن های انتشارات دانشگاهی زدم که

متاسفانه  از آنجايی که به ما نيامده بود کتابهای رشته ی خودم را پيدا نکردم!!

گمان نکنم ديگر چيزی از قلم افتاده باشد...ببخشيد که اينقدر دير!

و اينکه خيلی انرژی نمی دانم يکهويی از کجا هوار شده است روی سرم! که گمانم

اين هم همان حکايتيست که گاه مادر می گويد: وقتی مورچه دارد ميميرد خدا به او

يک جفت بال عنايت می فرمايد!!!

زياده عرضی نيست...من بروم دنبال زيراکس جزوه...يا حق

ليلا جونم منتظرتم خانومی... دلم راستی راستی تنگته!

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب