رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
برای آقای گردو... نویسنده: رخشان - شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٤

می گويند از آن لحظه که مشيت خدا بر وجود من قرار گرفت ، با من بوده ای... بدنيا

آمدی تا... مثل سايه همه جا تا هستم و ميان هجاهای بودن دست و پا می زنم،

دنبالم می آيی. ولی خيلی وقت بود ازَت! غافل شده بودم، حتی به آنجا که ديار بدام

افتادگانت است هم سری نزده بودم تا به يادت نياورم.

حالا در اوج نيرو و توان جوانی، ميان دلواپسی های رنگارنگ فردا و افسوس های بی ـ

رنگ ديروز، مدتيست عجيب بويت  به مشامم می رسد، می گويند بيشتر وقتها سر و

کله ات آنجا پيدا می شود که انتظارت را ندارند. ديده ام گاهی هم کسانی که

منتظرت هستند و با همه ی قوا می کوشند راه خلاصی از ترا بيابند، يا گاهی

بعضی ها با دستِ خودشان بجای خلاصی از تو ، خود را خلاص می کنند. باورم

نميشود که من نه اينم و نه آن! گمان می کنم همين روزها به سراغم خواهی آمد و

سراپا تسلیمم،  هيچ فردايی روشنتر از خانه ی بخت تو و هيچ آشنايی که بيشتر از

تو به او محتاج باشم يا به من محتاج باشد را ندارم... می دانم و مطمئنم که از هم ـ 

آغوشی ِ ما هيچ مداری از کار نمی افتد، هيچ سايه ای کم نميشود، از بودن با تو به

گمانم نه شاد می شوم و نه غمگين. اين خواستنی ترين حس زندگيم بوده :حس

تعادل و سکون و آرامش.

 

  « من قلندری شده ام که وزنه ای به سنگينی وظيفه ی گم شده ی انسان را

بدوش گرفته ام و در ميانه ی اين ميدان انزوای ِ فراهمِ همواره، دور خودم چرخ می

زنم و چرخ می زنم و چرخ ... تا کی سرم از اين تکاپوی پوچ گيج برودو مثل هزار چون

خودم، رخ در نقاب مرگی چونان زندگيم منزوی ، فرو کشم.»

آقای گردو! اينها را سه شب پيش نوشته بودم، نمی دانم چرا امروز که کامنتتان

راخواندم دلم خواست اين را بنويسم! عليرغم دردی که امانم را بريده و حتی حرف زدن

را برايم دشوار می کند.

آبجی کوچيکه رو می بخشيد اگه هذيان گفته...

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب