رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
زبان ديگر نویسنده: رخشان - چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٤

سه روز پس از آن که بدنيا آمدم، هنگامی که در گهواره ی اطلسم خوابيده بودم و با

حيرت و نگرانی به جهانِ تازه ی گرداگردم نگاه می کردم، مادرم به دايه رو کرد و گفت:

«حال بچه چگونه است؟» دايه در پاسخ گفت:«خوب است، بانو، من سه بار شيرش

داده ام؛تا کنون نوزادی به اين شادی نديده ام.»

من به خشم آمدم و فرياد زدم:«دروغ است مادر! بسترم سخت است و شيری که

نوشيده ام به دهانم تلخ می آيد و بوی پستان در بينی ام ناخوش است و من سخت

بی چاره ام.»

 

مادر نفهميد و دايه نيز؛ زيرا زبان من زبان جهانی بود که از آن آمده بودم.

در بيست و يکمين روز ِ زندگی ام، هنگامی که مرا نامگذاری می کردند،کشيش به

مادرم گفت:« ای بانو خوشا به حالت که پسرت مسيحی به دنيا آمد.»

من در شگفت شدم و به کشيش گفتم:«پس مادر تودر بهشت بايد بدحال باشد چون

تو  مسيحی بدنيا نيامدی.» اما کشيش هم زبان مرا نفهميد.

پس از هفت ماه روزی فالگيری به من نگريست و به مادرم گفت:«پسرت مردی

محتشم ورهبری بزرگ خواهد شد.»

ولی من فرياد زدم و گفتم:«اين پيشگويی دروغ است! چون که من موسيقی دان

خواهم شد و چيزی بجز موسيقی دان نخواهم شد.»

اما در آن سن هم زبان مرا نفهميدند ـ و من بسيار در شگفت شدم.

حال سی و يک سال گذشته است و مادرم و دايه ام و آن کشيش مرده اند(خدایشان

رحمت کناد)، ولی آن فالگير هنوز زنده است. ديروز او را نزديکِ در ِ کليسا ديدم؛

هنگامی که با هم سخن می گفتيم ، گفت:« من هميشه می دانستم که تو

موسيقی دان می شوی. حتی در زمان کودکی ات من آينده ات را پيش بينی کرده

بودم.»

من سخنش را باور کردم ؛ زيرا که من هم زبانِ آن جهانِ ديگر را از ياد برده ام.

*جبران خليل جبران*

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب