می دانم... که خاکستری روسری ام درخشش نگاهش را بلعید و اشتیاق ترانگی چشم هایش را کشت. چه می شود کرد که خاصیت ناگزیر تنیدن تار زیستن است به پود تن، اینکه گاهی دانسته پر بدهی دلخواسته ات را، دلخواسته هایت را... به خاطر خودت، یا به خاطر خودشان.
چه می شود کرد که گاهی های من دارند همیشه می شوند.

...
مدت ها بود وبلاگ خوانی اینقدر بهم نچسبیده بود! خواندن و تماشایش لذت غریبی داشت برایم. امیدوارم شما هم لذت ببرید.

