رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٤

ظهر بارانی گورستان و بوی نم خاک و

آسمانی پوشيده از ابرهای خاکستری، خاطره

ی روزهای دور را در ذهنش تداعی می کرد و

ناباوريش را بيشتر  دامن   می زد. با نگاه روی

همه ی صورتکهای غم زده ی اطراف چرخی

زد ، نمی دانست حالا پشت اين همه چشم ،

جای او در کدام قاب خالی مانده است. يقه ی

کتش را بالا کشيد و زل زد توی آن کپه ی

خاک که حالا زير  بارش يکنواخت باران به يک

توده ی گِل تبديل شده بود سطح رويين آن  به ياری قطره ها گلبرگ های سپيد و

صورتی دسته گل گلايل را آرام می بلعيد.

 نوک پنجه ی انگشتانش احساس يخ زدگی می کرد و يک حس کرختی در ساق

پاهايش   بود. دلش می خواست بنشيند اگر جايی پيدا می کرد. سر انجام ضعف و

سستی بر او فائق آمد و بناچار روی سنگ قبر پهلويی لميد.

خودش را جمع کرد وبه آن دور دورها خيره شد.آنجا لای درخت های بلند گورستان و

ميان اين فضای خيس برگ آلود که به منظره ی يک تابلوی نقاشی می مانست، قامت

کو چک شده ی دختری را می ديد که پشت به او می رفت بدون اينکه دست خيس

باران به کمند شبق رنگ موهايش خورده باشد.

محو آن سياهی دور شده بود که چشمش سياهی رفت...

همهمه ی اطرافيانی که دوره اش کرده بودند در گوشش به صدای گوشخراش ترافيک

خيابان می مانست، بزور پلکهايش  را جنباند و چشم گشود، فضا خفه کننده و نفس

گير شده بود تحملش داشت از توان او خارج می شد، بخصوص که صداها اعصابش را

خط خطی کرده بودند، فکر کرد دوباره چشم هايش را ببندد ، مگر باز منظره ی آن قاب

پاييزی را در ذهن تداعی کند و کرد...پله به پله تا  صحنه ی آن قامت کشيده ی دور با

آن دسته موی بلند يکپارچه ی سياهرنگ که نصف اندامش را پو شانده بود، ولی هر

چه جستجو می کرد قاب، جز درخت های بلند و گور های مرتب و قطره های باران

هيچ نداشت. خسته شد ، به خود آمد و فهميد که صداها تمام شده اند. ديگر آن بالا

کنار کپه ی گِل هيچ کس نبود... اما باران هنوز بود و با خاک ، خير مقدم ورودش را ،

کف مرتب می زدند.

۲۳/۱/۸۴...¤  رخشان بی نام¤

 

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب