رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
بغض آخر سال... نویسنده: رخشان - پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۳

تو خيال کن همه ی درها باز است، من خود را سپرده ام به تقدير، انتظار نداشته باش

دستمال دست بگيرم و برايت گلدانهای قديمی را گرد گيری کنم؛

گيسوی ترانه پريشان است ، من حواسم جمع نيست ، وقتی که می آمدم يادم نبود

آمدنم را... که از يک حماسه ی شکسته ی فرو چکيده بر خاک بود، يا از يک کلبه ی

کوچک جنگلی کنار رودخانه.

به تو که گفته بودم، همسفر يک شبه ماليخوليايی شده ای که هر از چند گاهی

ويرش می گیرد! پشت پا بزند به همه ی آينه ها و دلش هوس بوی علفهای گنديده ی

کنار مرداب را می کند. حالا باز برايم قصه ی « کرمی که پروانه شد» را بگو، از تو

گفتن و از من نشنيدن، از تو اصرار و از من انکار که مگر نديده ای پروانه ی بدون بال

را؟ می شود همان کرم که بوده...

مرا به حال خودم بگذار، هر طور که می خواهی مرا ببين. برای تو چه فرقی می کند

که من در ذهن از خود چه ساخته ام؟!! تصوير يک فرشته ی دست به سينه يا تصوير

زنی در آستانه ی فصلی سرد؟!!

تو خيال کن همه ی پنجره ها  باز است و به لبخند من قانع باش؛ هی نگرد توی

چشمهام که چشمهايت يار نيست... گلهايت را می پذيرم؛ کتابهايم را زير و رو نکن!

تو گرمی يک آغوش می خواهی برايت چه فرقی می کند که اين گُر گرفتگی عشق و

هوس است يا تب شکست آرمانهای يک روح؟!

سال که نو می شود خيال کن همه ی پنجره ها باز است؛ به لبخندم قانع باش؛

هميشه فاصله ای هست... 

 

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب