رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۳

سپيده های بی شماری را بی تو درگورستان غروب چال کرده ام...دستهايم خونيست!

 آنقدر تنهايم گذاشته ای که زمستان خواب شده ام،

 آری من زمستانهای  نبودنت را در پناه غارهای

  کوچک و بزرگ تنهايی به خواب رفته ام...

خوابيده ام و خواب ديده ام... چه خوابهايی!!!

آموزگاران من بوده اند اين خوابها در اين همه

سال. می دانی؟ من حتی فهميده ام فرشته ها

چطور متولد می شوند !  يکبار خواب  ديدم

ستاره ها را چيده ام، مشت مشت در دامن می ـ

ريختم و بعد  آمدم کنار حوض حياط باغی... می ـ

خواستم آب حوض قشنگتر شود آنها را پاشيدم

روی سطح آب، غافل بودم که ماهی ها گرسنه اند،

يکی يکی می آمدند و زمزمه بر لب ستاره های

کوچک مرا می بلعيدند، هر کدامشان که يک ستاره می خورد ، تمام تنش نور می شد و بعد آب

حوض را رها می کرد و به آسمان می پريد... و من فهميدم هر وقت يک ماهی ، اشتباهی ستاره

ای را بخورد فرشته می شود...

و دانستم که عروسکهای مو طلايی ، پس خور نفرين ستاره اند! که اگر فرشته ای گناه کند ، 

ستاره نفرينش می کند و آنگاه او حتی ديگر اجازه ی ماهی شدن هم ندارد که راه برگشتی باشد 

برايش، او را در کالبد عروسکی زندانی می کنند تا بداند که فرشته محکوم به بی گناهيست...!

تا ابد!

می بينی؟! در ازای اين دستهای خون آلود، چه کشفهايی کرده ام؟!! تو بگو... می ارزد؟؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يه شعرم داشتم که باشه برای بعد...الآن خسته ام...و ديگه اينکه آخرشم ياد نگرفتم چه جوری لينک بذارم 

 

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب