رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۳

اين آستانه ی تراژديست، که اگر مسير ذهنت منحرف نمی شود، بايد بگويم يک

تراژدی پر از ماسکهای بهت زده با دهانهای وامانده و چشمهای گرد شده و سر

انگشتان يخ زده که يک نسيم آرام ، پاورچين از ميان اين انگشتها راه خود را پيدا می

کند و ترا سپری می کند بی آنکه برايش مهم باشد بر تو چه می گذرد...

صدای قهقهه های کودکی در گوش ذهنت گم ميشود، صحنه ، صحنه ی تاريکی می

شود و مه و زوزه ی مو به تن سيخ کن باد و احساس خلا و پشت خالی شدن ، که

انگار جز تن پوشت که تنگ به تو چسبيده است چيزی و کسی ترا نمی شناسد ،

حتی ابریشم موهای بلندت که ظاهرا خود را به تو وفادار نشان می دهند ، از زوزه

های باد ترسيده اند و بی صدا و دور از چشمانت با باد نرد عشق می بازند تا مبادا

جان در قمار ابهام و عصيان تو ببازند.

که تا ديروز گمان می کردی کوير و مرداب ، دشت و گلستان بود غافل از اين که دست

بسته در حال فرو رفتن بودی ، بی  گمان شايسته ی ستودن بود آنهم چنين ستودني!

اما نه از جانب تو که در او غرق می شدی؛ بلکه از جانب آن که نمی توانست او را از رو ببرد!

مثل باد که هر چه بر او تازيانه می زد شکافهای عميق خاکش بيشتر باد را ريشخند

ميکردند يا باران که هر چه می باريد ، او سر رفتنی و جاری شدنی نبود.

و تو نمی دانستی  آخر لجاجت تکرار کدام دم لرزه از او فاجعه ای می ساخت که

باورش حتی برای گدازه ها دشوار بود... که تو تکليف چشمهايت را نمی دانستی،

ناچار بودی مثل يک مثبت نمای بی تکلف! تظاهر کنی به دست افشانی برای مانده

ها و گريستن برای  از دست رفته ها را بياندازی روی شانه های بی تفاوتی...

      « از گرداب کينه ها به گوش تو می رسانم نغمه ام را، ای صلح آسماني»

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب