رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۳

سر انگشتان لرزان دستش

هنوز

سردی ميله های حبس را يکی يکی

لمس می کنند و می غلطند

و در کنج سلول

ميان انبوه گرد و غبار و لاشه ی سوسکهای مرده

پی باور « طلسم » ميگردند...

رد پای يک جنون واخورده ی قديمی

زير گردو غبار سلول محو می شود

شقيقه هايش مست از بوی سرب داغند

و نگاهش

           ملتمسانه

خيره به هيچيست که شايد

          آن هيچ

                  « آخر قصه باشد ».  

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب