استحاله
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸  

از آمدنش، دوباره دیدنش پس از مدت ها، چند روزیست که می گذرد. با آن قد و قامت کشیده و تکیده، با آن موهای لخت سفیدی که به عقب شانه می زده همیشه،با آن روحیه ی شاداب و لبهای خندان و پرگویی های کمابیش گرم و گیرایش که از یادت می بُرد باید مراقب باشی که هیچ حسی به او نداشته باشی...

در چشم احترام پدر و مادر که پیش پایش بلند می شدند و بالا می نشاندندش، غمی سنگین و بزرگ پیدا بود، بی آنکه بخواهی زحمت کشف کردن بکشی، او چرا نمی دید ولی؟!  روی دوش استخوانیش که دست هایم را گرفت و گذاشت، و توی بوی سیگار دهانش که آورد جلو تا بوسه به پیشانیم بزند، چه کوله بار پُری داشت از پدری هایی که نکرده بود... با این همه حس پدری بود که شعله می کشید و حرارتش میلم به پس زدن دستش را دو چندان می کرد، با اینکه حرمت موی سفیدش دستم را روی شانه ی تکیده و پیشانیم را به لب های گم شده در بوی سیگارش، نگه داشت.

اما من به این هم فکر میکنم گاهی، که بدی های او و دیگران، ظلم ها و بی محبتی هایشان، فقط خانواده ی ما را از آنها نگرفته، ما را از خودمان هم گرفته... از خودِ عادی مان، از خودِ پُر اشتباهمان، مصاف ظلم های هابیل و قابیلی تمام شده ،سال هاست، ولی مراقبه ی مزمن در سال های دور ِ از دست رفته مان، در اینکه دیگران بدی کردند و بد بودند، ما را از خودمان پوشیده نگه داشت، حالا سال هاست که اغلب آدم های تازه وارد نیز با ما و حقوق داشته و نداشته مان وزن می شوند، و تعاملاتمان یک به یک و پایاپای شده، می ترسیم از بخشش بیش از یک بار، و فراموش می کنیم که ما هم می شود که اشتباه کنیم...