رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
به کودکان فاجعه... نویسنده: رخشان - دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۳

هی! تو که سپيده ترين بودی واپسين نفسهای شب سياه فاجعه را...

به من بگو چگونه تاب آوردی هوای سنگين نداشتن را...

يادم بده چطور می شود رقاص جشنواره ی بزرگ گورهای ناگهان بود؟!!

بگو در مراسم تدفين عشقهای معصوم چطور ميشود نگريست و نگريست!

چطور می شود صدای انفجار مهيب دل را ميان طوفان زجه های بی کسی نشنيد...

چشمهای بارانيت را می ستايم و نماز ميبرم به خدايگان استقامتت که بارگاهش هزارن ارگ را شرمسار شکوهش کرده است.

بوسه می زنم بر دستهای نخيف تنهاييت که هر روز در جويبار خونابه ی چشم وضو می کنند.

ببوس نازنين پيکر زخمی گورستان را بياد چهره های عزيزی که زير آن خفته اند... 

 

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب