رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
يک عمر فروغ... نویسنده: رخشان - چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۳


پاهايم از احساس سرما بی حس شده اند...تمام تنم خشک شده. حالت تهوع دارم.دلم می خواهد هر چه زود تر همه ی آنچه را که از ديشب به خورد مغزم داده ام بالا بياورم. چطور ميشود لحظاتی را که تمام چهار ستون بدنت به لرزه در می آيد از اين فکر که هر چه تا به حال در باور خود گنجانده بودی دروغی کثيف بيش نبوده تاب آورد؟؟!
و بخواهی حقيقت تلخی را بپذيری که آيينه ی تمام قد ميشود و در برابرت با نهايت بی شرمی می ايستد و موجودی کثيف و چندش آور را نشانت می دهد...
و به جايی برسی که حقارتت را از اعماق احساس به گريه بنشينی ـ که حتی جرات خلاص کردن خودت از اين نکبتسرا را نداریـ...
سردم است و تمام باورهايم منجمد شده اند...بوی تعفن ادراکم از خود بيزارم کرده...به اين می انديشم که وقتی کالبد قسمت می کردند من کجا بودم؟!!
و چگونه می توان به زندگی شرافتمندانه انديشيد وقتی که در نگاه همسفرت تو تصوير ناجی نسل برتر هستی از انقراض...
از خودم بيزارم که تا به حال فکر می کردم ميان نکبت و کثافت زندگی می شود زيبا
ديد و احساس کرد.
یک عمر اندیشیدم که فروغ تاریخ مصرف داشته... و امروز در اوج ناباوری اعتراف میکنم که تا من زنده ام فروغ هم زنده است...

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب