رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۳
در باغ خشک
ثانيه ها پرسه می زدند
بی آنکه در مسير بطالت
يک عابر غريبه ی خندان
گذر کند
از هرم واپسين نفس گرم آفتاب
دلواپسی نبود
که با چشم
انبوه سایه روشن بیرنگ روز را
در حجم اضطراب
تر کند
شاید فرشته ای که از انبار ماهتاب
دیشب
افسون خواب روی سر شهر می فشاند
آنقدر بوده مست
کز ياد برده نوبت شب را
خورشيد بعد از اين
بايد سحر کند



  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب