رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۳
ترا سپاس ای تار و پود پوسيده ی باور من. حتي در اين نفس كه تكه اي از هستي و بودنم را گم كرده ام!
ترا سپاس كه ميدانم شايسته ي سپاسي و راستش را مي داني كه هنوز خوب نمي دانم چرا؟!!
ترا سپاس اي بلند...! اي دور...! اي حقيقت ترديد سرشت باور من!
اينك اين منم! كه مصاف تك به تك من با دن كي شوت فرتوت باورهايم سالهاست افسانه ي طنزنامه هاي خواندني عرش نشينان شده است.
همانها كه شفافيت بندگي در انعكاس كالبد عريا نيشان متجليست. همانها كه اين مترسك دوده گرفته را بالاتر از آنها آفريده اي و به اين پست ترين موضع خلقت تبعيد كرده اي تا شايد روزي اين مترسك خسته از وراي انبوه سبزه هاي مزرعه و قيل و قال كلاغها چشمش به كرشمه ي يك رشته ي طلايي كه در باد ميرقصد و معلوم نيست از كجاي آن بالا ها آويزان شده نواخته شود و بي اختيار دستهاي پوشاليش را به آن گره بزند...منتظر بماند تا دستي او را بالا بكشد.
ترا سپاس اي خالق نور و رشته هاي طلايي...
ترا سپاس اي خداي مترسكهاي دوده گرفته ي زنداني در مزرعه هاي دور...

ديوانگيست دوست داشتن تو. سپاس كه در سرم عقل نهادي تا دوستت بدارم...



  نظرات ()