رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۳
لحظه ای که مسحور چشمان مستت می شوم لبريزم از احساس نابی که نامش ((......)) است.

آزادم نه ذر ابعاد دوده گرفته ی اين زندان!
در بی کرانه ی سپيد هاله واری که جولانگه تنديس بال افراشته ی ذهن من است.

تمام معبد های سنگی دل امروز به لرزه در می آيند...
بلرزيد ...
بلرزيد....
بلرزيد ای دیوار های کهنه که شاید خواب خدایان افسون شده تان بیاشوبد...

شايد که اين لرزه آغازی باشد برای جان گرفتن يک افسانه ی دوباره...
افسانه ای که
(( من ))
اسطوره اش باشم...
  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب