رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۳
وقتی همه ی غصه های عالم يه دفعه سرت خراب می شن عين آوار...
وقتی حرفای دلت اونقدر روی هم تلنبار شدن که ديگه می خوای قیدحرف دل بودنشون رو بزنی و اونا رو از روی بلندترين نقطه ی دنيا فرياد کنی تا ديگه حرف دل نباشن...
وقتی با همه ی باوری که به حضور بی نهایتش داری با همه ی اینکه میدونی میشنوه ...هست!...کنارته!...اما بازم دلت عاصی میشه میگه اگه هستیییی پس چرا نیستی!!! چرا نمیتونم ببینمت...لمست کنم...ببوسمت...
........................ .. ..چکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب