رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
  نویسنده: رخشان - یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۳
توده های مبهم و درهم تاريکی دوباره آمده اند تا با همه ی توان هستی ترا در بر بگيرند. فضا سنگين و نفسگير شده است . صدای جير جير خفيف در چوبی اتاق در اين تاريکی چنان پژواکی ايجاد می کند گه هول وهراس ناشی از آن لرزه بر اندام می اندازد. کمی بعد آن معهود مه آلود از پس تمام توده های درهم ظلمات نمايان می شود. حضور مجهولش هر چه هست سنگينی فضای فراموشخانه ات را به احساسی لطيف ـ چيزی شبيه به يک نشئه ی ناگهان ـ مبدل می کند. با چشمان نيمه باز و در حالی که ضربآهنگ نفسهايت به گونه ای وصف ـ ناشدنی آرام شده اند حرکات سايه وارش را دنبال می کنی... طوری حرکت می کند انگار به هر نقطه ای که بخواهد ميرود بی آنکه از جايگاه نخستش ذره ای فاصله گرفته باشد. ترا چنان پيامبری که مريد سراپا خواهشش را تبرک ميکند مينوازد. دمی بعد چشم ميگشايی نه مهی هست نه سايه ای! نه دری باز است و نه...
تنها چيزی که مومنت ميکند به احساس آن معمای سايه وار صدای کش دار و يکنواخت دم و باز دمت است که ميگويد... آرام شده ای.
  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب