تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (روزمرگی های کسی که دوست داشت نویسنده شود)
دلتنگی های بی درمان نویسنده: رخشان - شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

شب شروع می شود. شب دوست داشتنی ِ روزهای دورم، که حالا دوست داشتن هایش گم شده-خیلی وقت است- توی تپش های نا منظم تر از همیشه ی دلم. قرص های آرامبخش را بی قراری هایم از رو برده اند و فرشته ای که انگار شبها به بالینم می آید، چیزی از زمزمه های بی دقت دعام نصیبش نشده سحرگاهانی که به آسمان بر می گردد.

این ها که حرفهای تازه ای نبودند، ولی چه توان کرد که از کوزه برون همان تراود که در اوست...

 

*

که راه حل غم انگیزی، همیشه توی سرت باشد

دلی نباشد و دلتنگی، بهانه ی سفرت باشد

 

بیایی از بدنت بیرون، بیایی از کفنت بیرون

ولی تسلسل تنهایی، همیشه پشت سرت باشد

 

که شیشه ی تن خود باشی، پی شکستن خود باشی

که سنگ هدیه ی سنگینی، برای بال و پرت باشد

 

تن از وطن بکنی، اما... به آسمان بزنی اما

هنوز تیغ برادرها شکسته در کمرت باشد

 

که ابر چشم ترت باشی، که مادر پدرت باشی

که پیربچه ی سرگردان همیشه دردسرت باشد

 

که وارث تن هم باشید، دلیل مردن هم باشید

که روح دربدرش باشی، که رنج مستمرت باشد

 

مقدر است که این باشی، که نوعروس زمین باشی

طبق طبق غم و تنهایی، جهاز مختصرت باشد

 

که هاله ی سر خود باشی، که شام آخر خود باشی

که مرگ چون پشه ای مشکوک همیشه دور و برت باشد

 

که فصل آخر این تقویم، تو را به دام بیاندازد

بهار باشی و یخبندان، نرفته منتظرت باشد...*

*حامد ابراهیم پور (که بین شاعران معاصر شعر هیچکس به اندازه ی شعرهایش به دلم نمی چسبد).مرسی آبجی:*

  نظرات ()
به کودک نداشته ام (2) نویسنده: رخشان - شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

یادم بماند که همیشه انتظار از دست دادن و بی هوا نداشتنت را، داشته باشم. یادت باشد اگر بی هوا رفتی، یک جوری بیایی و نزدیک بودنت را حالی ام کنی، میدانی؟ با این به یاد سپردن ها که بر نمی گردی آخر...

*

داغ...

روز مادر ، امروز، مادری گوشه ی دلش را ندارد دیگر، عزیزترینی رفته از کنار او، عزیزی برای من، و عزیزتری، دلشکسته، مانده برای ما که مانده ایم این درد از ناکجا هوار شده را چطور می شود تاب آورد.

دست من نیست که اینجا شده منبع اخبار غم و اندوه، روزگارم اینطور می خواهد و من خواسته ام که قلمم گزارشگر باشد. پس علیرغم سیل مهارنشدنی اشک، ثبت می کنم خبر ناگوار مرگ "عارف" نازنینم را در بهار جوانی اش؛... و از لابلای پرده های یکی پس از دیگری اشک، می کوشم که تصویر لبخند معصوم کودکی هایت را نبینم، و کاش بشود صدای "آجی" گفتن هایت محو شود از گوشه کنارهای خاطره ام.

تا 9-8 سالگی، دفتر نقاشی هایش پر بود از تصویرهایی که به اصرار می نشاندم و مدادرنگی دستم می داد که برایش نقاشی کنم... و 17-16 ساله بود یک ماه پیشی که بی هوا رفته...

برای شادی روحش... آخ... روحش... دعا کنید و برای صبور شدن دل مادرش.

*

سادیسم زندگی!

خیلی بچه که بودم، از جمله سرگرمی های نچسب بعضی از بزرگترها این بود که خوب اذیتم کنند و بعد که به ستوه می آمدم می گفتند دوست داری همش بیایم خونه تون؟!! آنوقت من بلندترین نه ای که بلد بودم را سرشان داد می زدم. بعد تازه آن بازی نفرت انگیز تازه شروع می شد و از آنها که میآییم، از من که در خانه مان را قفل می کنم، از آنها که از دیوار میآییم، از من که خار و شیشه زیر پایتان می ریزم(از قصه ی ماه تی تی که مادر بچگی ها برایم می گفت یاد گرفته بودم)، از آنها که کفش آهنی می پوشیم و از من که... این بازی بی معنی تمامی نداشت، ولی هیچ جوری راه نداشت که کوتاه بیایم و بخواهم یک جایی راهشان بدهم به خانه...

من حالا به شرایطی دچارم که نمی فهمم کی و کجا زندگی آزاری کرده ام، که هرچه می خواهم دری به او بگشایم و مثل آدمیزادها! زندگی کنم، درهایش را به رویم قفل می کند، زیر پایم خار و شیشه می ریزد و کفش آهنی هم که می پوشم راههای دیگری برای بستن راهم پیدا می کند.

  نظرات ()
تو که نیامده ای نویسنده: رخشان - یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

زور زدن های این همه سالم را، که بپوشانم شوریدگی ام را، که بخواهم وسط معرکه ی دیوانه بازیهای "مصیبت زاد" نباشم، که بیرون بکشم دست و پایم را از بلغم حلق عفونت زده ی تاریخچه ام و مجال شانه هایم باشم برای راست شدن، آیینه شو و نشانم بده... به خودم بیاورم، بباورانم که شوریده ام و رهایم کن دست کم از قید غیر بودن.

خلاصم کن و دیوانه ام بخوان و بخواه، که این سان دست و پا به زنجیر همرنگ بودن، سنگین و گام ها را دردآجین، تا نا کجا آباد این راه نکشانم.

خط خطی ست این شیشه های روبرو تا چشم کار می کند، بِبَرم تا لب آن مرزی که تلنگرهای بی خطر تمام شوند و به یک اشاره، شیشه هایش شکستنی باشند، شیشه های خط خطی اش. مرهمم نباش و مرهمم نخواه... نیشتر می خواهم و زخم های دمادم بر چرک های خفته ی خوش صورت تن و وطنم... با من به نجوا نگو که فریاد هم کم است حالا و اینجای رسیدنمان که دیر مجالی نمانده است و از همین حوالی صدای بانگ رحیل می آید...

  نظرات ()
از فرو ریختگی ها نویسنده: رخشان - جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

دل تنگ شده ام. برای آن وقت هایت... برای "تو" ی آن وقت هایی، که خودت را دوست داشتی، محکم بودی و مهربان، زیباییت مثال زدنی بود و دلم میخواست همیشه بیایی دنبالم تا تمام هم مدرسه ایها ببینندت، که زیبا و مهربان و با صلابتی.

برای آن وقت هایی دلم تنگ است که به خودت می رسیدی، که هر روز برای خانه فکر تازه ای داشتی، که مهمان داشتن را دوست داشتی، سخاوتت تمامی نداشت، و وقت مرگ پدربزرگ، دیدن اشک هایت آنقدر تازگی داشت که با همه ی کودکی ام ذره ذره با تو فرو می ریختم، نه به خاطر عزیز پدر بزرگ، که خاطره ی زیادی برایم نگذاشته بودید، من آنروز با تو برای تو فرو می ریختم.

دل تنگ تکیه گاه بودن های متقابلمان شده ام که زود مادر شدنت، خواهی نخواهی دوستمان کرده بود و رابطه ی دلکش و ساده مان را شیرین... از تمام تار و پود رابطه ی مادر و دختری مان، حس سرشار "پاره ی تن هم بودن" را می توانستم بفهمم.

افسوس؛ برای چیزهایی دل تنگ می شود آدم که نیستند دیگر... مادرم... دل بکَن از این سر به گریبانی، تو تسلیم و انفعال را نمی شناختی، ترس و وسواس به تو نمی چسبید، به خواب هم نمی دیدم که یک روز... من باز هم دارم بخاطر تو فرو ریخته می شوم عزیز دلم... اما نه این بار ساختنی و  دوباره بر افراشتنی... دیر می شود عزیز دلم... نخواه...

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر دلتنگی های بی درمان به کودک نداشته ام (2) تو که نیامده ای از فرو ریختگی ها دختران انتظار نامعادله ... Lovely Bones Insomnia لبریز بی طاقتی
دوستان من آبی آسمانی شهر آشوب من پرنیان نقش سوسن جعفری اهل آبادان تناسخ ها قوطی تیسه شاملو دروغهای مقدس ماهرویا امیر مهدی حقیقت رنگهای رفته دنیا از تنهایی با اتاق رسول یونان همان! موریانه های چوبی اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من