رخشان
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (بخشی از من)
... نویسنده: رخشان - یکشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٥

شب سال نویی دلم برای اینجا تنگ شد. ضمن اینکه آن خانه تبریک و شادباش گفته بودم... نمیخواستم دست کم تا فرداشب مطلب تازه ای بعد از آن پست کنم. ریه هایم امروز خسیس شده بودند کمی و جمجمه ام حالا مثل این است که از همه سو تحت فشار... قلبم چنان تند می زند که تمام اجزای روح و جانم را متاثر می کند. 

هنوز 6 ساعت تا تحویل سال نو مانده اما الآن به زبان تقویم، رسما روز یک فروردین 1395 است. 

به خودم یادآوری می کنم که نباید زیاد فکر کرد. امیدواری با فکر آش خوشمزه ای نیست.

شب بخیر.

http://feminostalgy.blog.ir/

  نظرات ()
اسباب کشی نویسنده: رخشان - یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٤

مدتی است در این سیستم وبلاگ نویسی به مشکلات فنی برخورده ام. از جمله مدیریت نظرات خوانندگان و ویرایش قالب، علیرغم میلم، برای استفاده از امکانات فنی بهتر، به آدرس زیر نقل مکان میکنم:

 

 

http://feminostalgy.blog.ir

این خانه هم آرشیو یازده ساله ی خاطرات من خواهد ماند. 

ضمناً همچنان به این خانه سر می زنم، استفاده از مطالب این وبلاگ بدون اطلاع و اجازه نویسنده ممنوع است.

سپاسگزارم

  نظرات ()
واژگان بی تضمین نویسنده: رخشان - شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٤

همیشه از گسترش دایره ی واژگان، به قولی از «بازی های زبانی» خوشم آمده است. ولی دلیل نمی شود که «زبان بازی» را دوست داشته باشم.

می شود روی دست کلمات ِ قَدَر، بالا بُرد، می شود هلاکِ خواستن نمود، می شود چه آرزوها را که مجسم کرد، می شود...

نه برای وجدان ولی...

عیار ارجمندی واژه را دست های عمل وزن می دهند. آری، لازم نیست همیشه سنگ های بزرگ برداشت تا ثابت شود چند مرده حلاج بودن، ولی گاهی چرا...

تمرکزم به طور خاص، متوجه همدردی هاست. همدردی های زبانی و همدردی های کاربردی.

مثلاً...

پرستارهایی را محکوم به خشک بودن و بداخلاق بودن می کنیم. کاری به ایده آل ماجرا ندارم، ولی نگاه انصاف، مرز دیوار اتاق های بدخبر بیمارستان را پشت سر می گذارد، می رسد به بوی خون، یک جا به تعفن یک زخم کهنه ی سرباز، یک جا به جیغ های ممتد بیماری که درد می کشد، یک جا به فضای مسموم و مریض اتاق کسی که بیماری اش مُسری است، یک جا به زجری که توی چشم های کودکی دردمند موج می زند، و خیلی صحنه های دیگری که نزدیکترین های این بیماران تحمل دیدنش را ندارند، قُربان صدقه رفتن های مادری که دلش نگیرد زخم پاره ی تنش را مرهم بگذارد، چه دردی را دوا می کند؟

کلمات خواهری که به عزیزش می گوید: بمیرم الهی برات... ولی بترسد از مریض شدن و پرهیز کند از تیمار داری اش که مبادا بیماری دامنش را بگیرد، ارزشمند تر است یا امر و نهی خشک پرستاری که بوی تعفن را خم به ابرو نمی آورد و زخم را ضدعفونی میکند؟

خود من شاید خیلی جاها به تضمین ارجمندی واژه در عمل، بی توجه بوده ام، بیشتر از شاید! باید مراقب تر باشم!

  نظرات ()
گوش هوش نویسنده: رخشان - جمعه ٩ بهمن ۱۳٩٤

متمرکز ِ خاص چرا، ولی متمرکز عمومی نیستم، دست کم حالا. برای همین یادم نمانده جزئیات چیزی که سه-چهار دقیقه پیش مشاهده کردم. ثبت جزئیات مشاهده شاید مربوط به بخش منطق مغزم باشد، ثبت دریافت‌ها مربوط به بخش حس.

اما دریافت‌ها؛ ردیفی از صداهای خاص، که قرار است اگر نه فنی تازه، لیکن تخصصی تازه باشد در دنیای مدیا؛ بازتاب مینیمالیستیک صدا(به تعبیر من)- ریتم و بازخوردگیری از قله‌ی نمودار انگیزش ِ حس، صداهای طبیعی البته.

چند دقیقه گوش دادم، مثل این بود که ابعاد نامرئی دنیای مطلوب خودم را نشانم داده باشند. من با طبیعت و با محیطم، بگو مگوی بی واژه زیاد داریم. تارهایی که به گوش و نگاه و تمام حواسم بندند، تا در خلوت، از اطراف با کشش هر محرک حسی ِ معلق در بُعد چهارم، «متوجه» شوند.

شنیدن، حس محترمی‌ست.

  نظرات ()
از ریزترین کُنج اَبَر اکوسیستم! نویسنده: رخشان - چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٤

تازه فهمیدم جمعه کنکور دارم!

تا امسال چه شود. طبق معمول فرصت نشد درس بخوانم، کار و مشغله‌های ذهنی و غیرذهنی، مثل دوسال گذشته؛ باید روی محفوظات قبلی‌ام حساب کنم. ولی ناامید هم نیستم با توجه به تصمیمات تازه.

تعلیق و بی‌برنامه‌ بودن را دوست ندارم،‌ فرقی نمی‌کند که بناست چقدر زندگی کنم اما دلم نمی‌خواهد ندانم چطور... برای همین ذهنم برای دیدن شرایط مختلف از من اجازه نمی‌خواهد، چه اینجا باشم چه هرجا،‌ برای هر موقعیتی برنامه دارد. از سرخوردگی بیزارم،‌ از معطلی که قرار باشد آخرش به جایی نرسد.

برای اینکه معتقدم آدم‌ها، مثل تمام اجزای طبیعت، اجزای زنجیره‌های بزرگ‌اند و علاوه بر مشغله‌های فراجهانی، مسئولیت‌هایی به عنوان بخشی از اَبَر-اکوسیستم دارند. نمی‌شود، نهایت حقارت و بی‌مسئولیتی‌ست اگر به اندازه‌ی انگیزه داشتن حتی، در خود ندید وظایف را و به سمت ایفای آن‌ها نرفت.

بلد نیستم خودم را تلف کنم به هر بهانه‌ای(!) اینکه شرایط غیرمنتظره‌ای همیشه باشند تا روی جریان شایسته‌ی زندگی تأثیر منفی بگذارند طبیعی‌ست، ولی مهم این است که خودکنترل باشم و فلج نشوم. مهم این است که مدیریت کردن شرایط را بلد باشم، ذهن اندرونی و ذهن بیرونی‌ام جا و مرزهای وظایف خودشان را بدانند و مسائل‌شان با هم تداخل پیدا نکند.

یادم بماند که امیدوار به آینده در هر صورت و هیبتی که باشد، باید ادامه داد.

  نظرات ()
دیوان سالاری ِ مشاعر مخلوط نویسنده: رخشان - یکشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٤

خیلی کار دارم با گوش‌هایم، ولی دیوارهای نازک کوتاه، خودشان را به نفهمی زده‌اند. یا بهشان یاد نداده‌اند تمام وظایف دیواری را که هر چه سر و صداست باید توی اتاق کار من این‌ور و آن‌ور برود.

صدای چند مرد؛ بلند نماز می‌خوانند، کشدار و پرحاشیه، خیلی کار دارم خدایا؛ زودتر ردشان کن بروند خُب... نمی‌بینی؟ سرم درد گرفته؛ این همه ننوشته روی دستم مانده.

اعصابم از یک جایی به بعد راست و ریس نیست. هیچ‌وقت هیچ‌کس نباشد اما حست افتاده باشد دنبال یک مشت سایه، دنبال سؤال‌های پراکنده توی نگاه متمرکز آدم‌های اطراف، دنبال سعی عجیب و بی‌معنی نشانه‌های بدلی.

روی دستم یک چیزی مانده، از همان سال دری وری که همه چیز را وارونه کرد... رفته اما روی دستم مانده که از کجا افتاد وسط این برو بیا، چرا افتاد، چه آمدنی بود، چه رفتنی... 

من حتی آن دست‌خطی که بی‌هوا فقط توی چشم‌های براق و لبخند مخفی زیر سبیل‌های زرد آن مرد، حقیقت داشت، سوزاندم. با چند خط نوشته که نمی‌شد. خاک و خُلی بود کلاً، اشتباه گرفته بودیمش.

روی دستم ولی...

  نظرات ()
دوستان من آبی آسمانی سلویچ پرنیان نقش مرا آفرید آنکه دوستم داشت موریانه های چوبی از تنهایی با اتاق فراسوی دو هیچ پرتال زیگور طراح قالب