تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      فمینوستالژی (روزمرگی های کسی که دوست داشت نویسنده شود)
پرشین ژنوم تمثیل و کلام! نویسنده: رخشان - دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠

عادتم شده که برای هر حرفی که میزنم مثال پیدا کنم. حتی اگر قرار باشد آن حرف و استدلال فقط در ذهن خودم و برای خودم باقی بماند. ولی تا نشود که مثالی برایش پیدا کنم پذیرفتنش برای خودم هم سخت می شود. این نکته مرا یاد امتحان دادن های دوره ی تحصیلم می اندازد، همیشه حفظ کردن کسالت آورترین و نامطلوب ترین کار ممکن بود. و در امتحان های شفاهی بیشترین نقطه ی تکیه ی من حافظه ی خوبم بود از فضای کلاس و حرف های معلم. من در واقع بجای ردیف کردن پاراگراف های کتاب، حرفها و مثال های معلم را به خودش بر می گرداندم، نمره ی کامل که نه اما همیشه درصد بالایی از نمره ی هر سوال تئوریک را از همین راه کسب می کردم. (نتیجه اینکه من شب های امتحان بر عکس شب های دیگر خواب کافی داشتم!) این علاقه به مثال زدن می تواند دلیلش ایرانی بودن باشد. ما از تبار آدم هایی هستیم که سهم عمده ای از روابط عمومی شان را ضرب المثل ها پوشش می داده و می دهد.

...

قشنگ بوده همیشه دیدن بچه هایی که بچگی می کنند و بزرگترهایی که بزرگتری می کنند. آن وقت این باعث می شود گاهی بترسم از قشنگ نبودن. از اینکه یک بام و دو هوا هستم یا باشم؟ از اینکه سنم مرا به دنیای بزرگترها مربوط می کند اما هنوز تمنیات کودکانه و رفتارهای بچگانه رهایم نکرده اند، چیزی سوای کودک درون که بودنش می تواند خوب باشد. این بروز و ظهور نشانه های بزرگ نشدن در آدمی به سن من قطعا نه خوب است ، نه قشنگ و دلپذیر.

...

و... یادم باشد: دریا فقط وقتی کف به لب دارد سراغ ساحل را نمی گیرد.

...

و ... باور کردن خیلی بیشتر از "توجیه"  لازم دارد. "برهان"  می خواهد. مواظب باشیم باورهای مبرهنمان را به بهانه های موجه نفروشیم، حتی اگر تنها و تنها برهان، قلبمان باشد.

...

و... اگر در دوران سالمندی بخواهم برای جوانی از عشق بگویم به احتمال زیاد این خواهد بود: بر خلاف آنچه که بیشتر مردم فکر می کنند برخوردن به کسی که بشود در صداقت عشقش شک نکرد نا ممکن نیست. ولی اگر من بجای آنها باشم براحتی این آرزو را نخواهم کرد. هیچ آزمونی سخت تر از این نیست که کسی مقابلت باشد آماده ی باختن همه چیز بخاطر بودن با تو، و تو بفهمی برای داشتن کسی که آرزوی داشتنش را داشته ای به اندازه ی او گذشت نداری و نکته اینجاست که هیچ گاه گذشت یک نفر کافی نخواهد بود.

  نظرات ()
حال همه ی ما خوب است نویسنده: رخشان - چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠

گاهی که مثل حالا و این روزها کار و کار و کار و خستگی امانم را می برد، فکر می کنم هیچوقت مثل حالا زندگی ام کلاف کلافه کننده ی سر درگم نبوده است. فکر می کنم رویینه تنی ام را اولین بار است که به آزمون یک سر و چند سودایی، آزمون موانع نو به نو که بی وقفه روزگار برایم می زاید این روزها، آزمون یک تنه حریف هزار تنِ ناخوانده های زندگی بودن، سپرده ام.

باورش سخت است ولی... آواز مدام راه، راهی که جایش گذاشته ام، غیر از این می خواند. بجز ناخوشی مادر اما بیدم به این بادها نمی لرزید، رویینه تنی ام فقط پیش غم و نا خوشی عزیزترین هایم است که آب می شود و کم می آورد که اگر نبود، این پوست، کلفت تر ار این حرف هاست.

القصه... حال همه ی ما خوب است، اما... تو باور نکن.

 

  نظرات ()
من هزار دستم نویسنده: رخشان - چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠

نوروز امسال، تا لحظه ی تحویل سال، برای اینکه مطمئن باشیم تنگ ماهی سفره ی هفت سین مان خالی نخواهد ماند، به اندازه ی یک حوض ماهی خریده بودیم. توی یک ظرف جایشان نمیشد. بجای تنگ کوچک، دوتا کاسه ی بلور بزرگ خانه شان بود. همه شان نماندند، تا سر تحویل سال 3-4 تا بودند. 3-4 تا که می گویم، یکی شان که از همه دوست ترش داشتم، که دو تا دم شفاف داشت، ظریف و نرم شنا می کرد و برایش اسم گذاشته بودم..."خاتون"، خاتون رو به مرگ بود تا نزدیک بانگ حول حالنا... و اولین بار نبود که به دعا و تقلا، جان موجودی که به جانم بسته بود را از خدا می خواستم. آنقدر مردنی بود که زنده بودنش و نه حتی زنده ماندنش، مورد تردید بود. خاتونم را وقتی مادر ناغافل و به خیال اینکه مرده از آب در آورده بود و به سطل آشغال! منتقل کرده بود، وقتی که رفته بودم چیزی توی سطل بیاندازم، دریافتمش، که خدایی بود تکان خوردن های خفیف لبش را، آب آب گفتن های ناگفتنی اش را ببینم و دلم بریزد و قاطی بغض و اشک و دلتنگی های دم تحویل سالم مراسم زنده کردنش را با گوش های بسته به روی اعتراض های دیگران اجرا کنم... چند ساعت طول کشید، یکی دو ساعت اول شبیه برگ خزان زده ی کوچکی، کف تنگ افتاده بود و جز لرزش خفیف لب، هیچ نشانه ای از حیات نداشت. بعد یواش یواش و یک وری، تکانی هم به خودش هم به دل بیقرار من داد. بالاخره زنده شد... خاتونم زنده شد، و روزهای بعد، از هم خانه هایش سرحال تر بود حتی. معجزه ی کوچک من، هدیه ی نو شدن سالم بود. نگاهش که می کردم، انگار به رد پای خدا نگاه می کردم.

روزهای آخر تعطیلات بود، شب ها آخرین نفری بودم که چراغ ها را خاموش می کردم و می رفتم. خاتونم شنای سرزنده اما آرامی داشت، یک جور قشنگی که قبل از خواب نگاهش که می کردم، حس آرام بخش یک بوسه ی شب بخیر داشت رقص نرم زیر آبش.

یک صبح دیر بیدار شدم. رفتم غذای ماهی ها را بدهم، دیدم خاتون بینشان نیست... قلبم فشرده شد و فکر کردم شب مرده و صبح مادر از تنگ درش آورده. گوشه ی چشمم خیس شد و فکر کردم خوب شدنش موقتی بوده لابد... نشستم کنار میز که غذای باقی ماهی ها را ریز ریز بریزم توی تنگ، که نگاهم افتاد به یک گوشه ی دنج زیر میز... یک برگ خشک سرخ... خاتون من، دیشب خودش را از آب بیرون انداخته بود.

...

دوباره خبر تصمیم های انقلابی ام، به گوش سنگ ها و چاله ها رسیده به گمانم. که هی دیوار روی دیوارهای بلند سکوت و در خود فرورفتگی های "دیگران من" سبز می شود. ساحل نشین متوهمی شده ام که انگار فقط خیال آدمک هایی که در آب جان می سپارند، قرار است دیوانه ام کند و بازم بدارد... که هر چه دست کمک دراز می کنم که بی تفاوت نمانده باشم، دستی به دست های یاری ام چنگ نمی زند. هی صدای کمک کمک در گوشم است و هی به هر سمت که می چرخم، صاحبان صدا نیستند... جای خالی، جای خالی، جای خالی.  به این نتیجه می رسم که اینها توهم های مجسمند. که آمده اند بازم بدارند از خواستنی که بر انجامش پافشاری می کنم. باری... به راهم ادامه می دهم، بی آنکه دست های یاری ام را کوتاه کنم. من هزار دستم، من هزار دستم، من هزار دستم...

...

وقتی بلاگر جوانی بودم، این شانس، این موهبت را داشتم که دوستان خوبی پیدا کنم، که تاثیر خوب بر مسیر نوشتن هام، بر نوع نگاهم، بر افق نگاهم به نوشتن بگذارند، که مبتدی بودنم را نادیده بگیرند، که جدی گرفته شوم و به تدریج، جدی شوم.

به رسم جوانمردی شاید می بایست حالا من هم برای بلاگرهای جوانی که سر راهم قرار می گیرند، همینطور باشم، نمی دانم نمی شود چرا... 

به همین خاطر، دوست دارم از تمامی هم بلاگی! های 7-6 سال پیش تا بحالم، چه آنها که هنوز هستیم و چه آنها که به هر دلیل، دیگر نیستیم، تشکر کنم.  هر کلمه و هر لحظه از بود و نبودشان می دانم که اگر نبود، واژه هایم تا امروز ماندنی نبودند. ممنونم.

 

  نظرات ()
No access to... نویسنده: رخشان - دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠

آرام... آرام... می توانی هنوز...

ببند پنجره ی چشم را و باور کن که مثل رسم غوطه وری، فراموشی از یاد رفتنی نیست. که هنوز می شود سکته های ناغافل کم آوردن ها را، یواشکی بین خوش خوشک لبخند زدن ها، بین سکوت های عاصی بی وقت، بین غیب شدن ها، پنهان شدن از محضر چشم ها و گوش ها و دست هایی که منتظرند، ببینندت، بشنوندت، لمست کنند ، رد کرد و به روی خود نیاورد.

باور کن آسمان به زمین نمی رسد اگر گاهی بزرگترین برس را برداری و خودت را در قعر  سایه تاریک ها غرق کنی. زود یادشان می رود همه...

 

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر پرشین ژنوم تمثیل و کلام! حال همه ی ما خوب است من هزار دستم No access to... واژآهنگ! بهانه حکم ارتداد بچه ها لی لی ضربدری! بلوغ دیررس... BLOOOOOOM!!!
دوستان من آبی آسمانی شهر آشوب من پرنیان نقش سوسن جعفری اهل آبادان تناسخ ها عکس Fashion Art قوطی تیسه شاملو دروغهای مقدس چشمانی دیگر ارتش سایه ها ماهرویا امیر مهدی حقیقت رنگهای رفته دنیا از تنهایی با اتاق میرزا قلمدون کارگاه مجازی ادبیات رقص روی سیم های خاردار داستانی برای فیلمنامه رسول یونان همان! اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من